-
نوبت بهار رسید

روزگار، بر مخمل آسمان تکیه زده و بار دیگر تقویم فصلها را ورق می زند. چشمش بهار را تحسین می کند و عطرش ، پسند خاطر می ُافتد. دلش َپر می کشد برای رقص نسیم ، تا در چین و شکن پردۀ حریر پنجره ها آن را به تماشا بنشیند و چهرۀ شاد دخترکانی که روبان سفید را گره زده اند به گیسوانشان ، تصویر خیالی نقاشی شود که بهار را در ُبوم پارجه ا یش زنده می کند.
او دلش خوش است و کاری به ناخوش احوالی ما ندارد. هر زمان ما یل باشد زمین را به بازی می گیرد. مد تیست هوس کرده رنگ سفید زمستان را با قلم مویش سبز کند و در َمتن آن ، شکوفه بکارد. بوی غنچه های بادام از دور دستها به مشام می رسد و صدای َدف و نی از آسمان ، بهار را بشارت می دهد.
دیر کرده ای ای یار غایب
بهار به میهمانی زمین دعوت شده ...
مگر پایانی رقم نخورده
برای سفر
که این چنین درمانده شده ایم
از باور آمدن مسافری که
تنها خداوند
اجازۀ باز گشتش را
خواهد داد...
یـــــادهــــا و یــــادگـــارهـــا
پله های سنگی خانه . درخت ُپر شاخ و برگ جلوی پنجره. در طوسی رنگ...نشانه های تو را دا شت ای کودکیهای آرام و سرشار از نشاط گذشته. برای تکرار آن روزها دیگر خیلی دیر است. خیلی...
یادتان اینک در گذشت زمان ، بی رنگ شده و غبار گرفته .

یک اطاق با دری که به حیاط باز می شد و پنجره ای که از خیابان نور می گرفت و خدایی که در نگاهم به آسمان آبی ، حضور داشت. کوچه ای که بوی عطر یاس می داد و همسایگانی که لبخند ، همراه سلامشان بود، شاید عجیب باشد اما هنوز یادشان در خاطرم هست. مگر می شود مهربانی ها را فراموش کرد؟ ! باورش برایم سخت است که آدمها چگونه بی رحمانه ، خوبیها را با بدی جواب می دهند. تجربه تلخی است که بارها و بارها برایم تکرار شده . یک آلبوم که عکسهای قدیمی را با گوشه های طلایی ، به ورق های خاکستری رنگ و ضخیم آن چسبانده اند مرا به یاد گذشته هایی دور می اندازد که تنها یادگارهایش همین عکسهاست. پدر بزرگ با جذابیت همیشگی و کلاه و پالتوی آلامد و شیکش ، چهرۀ پر ابهت و مهربان که اغلب بدون لبخند است مرا می برد به فراسوی خاطرات یک ملاّک بزرگ که شایستگیها یش او را به آن مقام رسانده بود.
او دیگر نیست و خیلی ها هم نیستند . چشمانم به یادشان نم اشک می گیرد و دلم تنگ لحظه هایی می شود که با آنها گذراندم اگر چه مدتی کوتاه بود و یا آن قدر بچه بودم که یادشان فقط در یک عکس ثبت شده.
پـــــــــــی نــــــوشت:
یادها و یادگارها ، هویت ما هستند و خانواده ریشه در همین گذشته ها دارد. چه حیف که آشنایان دارند از خاطرمان می روند و سر زدنها و دیدارها از اقوام تنها به تلفنی و پیغامی اکتفا می شود و چه بسا در سالهای آینده ، آن هم به فراموشی سپرده شود. بهانه امان برای نرفتن به خانه اشان گرفتاریها شده و دوری راه و ..... آه و افسوس که دلتنگیها جایش را به بی تفاوتی و بی مهری خواهد داد اگر روزگار آدمها همین طور پیش رود.
والسلام