- قطره های آبی

       

خدا را شکر

 

شاید شما هم دیگر نباشید

و شاید هنوز دلتنگ وبلاگی شوید که روزی دوستش داشتید.

بهر حال ، هر جا هستید سلامت باشید .

من هنوز بیمارم.اما گاهی اینجا سر می زنم.

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٦/٦/۱٥ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

بیماری

 

 

 

 

 

 

ماههاست که بیمارم و تا خوب شدنم هنوز باید انتظار بکشم.

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٤/٥/٥ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

به خاطر تو

 این خانه هنوز بوی برف و باران زمستان را دارد و نسیم اش سرد است و سوزناک.

بهار هم گذشت اما  اینجا  همچنان بسته مانده بود و بی رونق.

 

امشب به یاد ت ، قلمم برای نوشتن شوقی تازه یافت .

در این روزها که لبخند را بر لب خیلی ها شاهد بوده ام، نیمه شعبان هم شادی مضاعفی شد برای این دگرگونی.  .

اتفاقات خوش آیندی که به لطف خداوند پیش آمده ،سر فصل تازه ای است برای غبار روبی دلهای اندوهگین .

پرده ها را کنار زده ام تا درخت شاداب همسایه همچنان رنگ سبز را در آینۀ چشمانم به تصویر در آورد و گلهای خوشرنگ باغچه ، مرا مجذوب خودشان کنند.

نمی دانم ... انگار در هیاهوی مردم گم شده ام و همراه با فریادشان در این ایام ،خودم را هم فراموش کرده ام !

جای پای بهار هنوز میان زمین و آسمان باقیست و من برای آب دادن به گلهای میخک

عجله دارم...

 از اطاق روبروی باغچه کسی آهنگی را زمزمه می کند و با انگشتانش بر سیمهای نازک سه تار  ، ضربه می زند.

گرما خودش را به کوچه ها رسانده و از میان شکاف درها به درون اطاقها َسرَک می کشد.

صورتم از حرارت تابستان ُگل انداخته و دستهایم  اندکی مرطوب شده ...

در آیینۀ روبرو  ، دقایقی خودم را بر انداز می کنم . مقداری فرق کرده ام. شاید لاغر تر از پیش ... با اینکه از گرما کلافه می شوم  اما برای ورود تابستان ، دستهایم را به نشانۀ سلام و خوش آمد ، تکان می دهم.

چند تکه یخ ، درون لیوان بلور پر از آب ، وسوسه ام می کند.

سرو صداهاهمچنان ادامه دارد.جشنها و شادیها همه با هم آمده اند به سراغ لبهای بدون لبخند مردمی که مدتها بود انتظار ش را می کشیدند.

تهنیت باد این ایام بر مردم سرزمینم ...

 

 

فرشتگان هرسال

شادمانه خبر می دهند

ولادتت را...

این روزها

حکایت دلتنگی هایم

به درازا کشیده ...

تهنیت باد میلاد عدالت گستر زمین بر چشم انتظاران فرج

یا مهدی ادرکنی

 

 سفره ای به گستردگی یک آسمان پهن کرده ای تا گرسنگی ام را بیازمایی . و من چه بی تاب ، چشم به ساعت دوخته ام و گوش به صدای اذان مغرب ، تا سیر کنم شکم بهانه گیرم را. اما تو منتظری که صدای ربنای مرا بشنوی قبل از دست بردنم به سوی طعامهای رنگین سفره !
خدا نکند مردود این آزمون باشم

پی نوشت امروز: عید سعید فطر مبارک .

 

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩۳/٩/۱٧ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

نیمکت های خالی و زمستان

 

کلافه و بی حوصله  ، پرده ها را کنار می زنم تا چشمانم آسمان را ببیند .

وقتی پارچۀ ضخیم آویخته بر دیوار و توری گل اطلسی ، دور حلقۀ طلایی آویز پرده بسته می شود ، نور خودش را سریع می تاباند بر روی فرش ساروق خوش نقشه ای که روی زمین پهن است. نگاهم زودتر از همیشه می افتد به درخت کهنسالی که هنوز چند برگ خشک بر شاخه هایش دارد... نشانی از پاییز گذشته که لحظاتش را آرزو دارم و خنکایش همچنان در تنم جاریست...

روزها آن قدر در عبور از ساعت زمان عجله دارند که  خودم هم نمی فهمم کی هفته تمام می شود... هوس دیدن عکسهای قدیمی وادارم می کند نگاهی بیندازم به کودکیم ...دخترک سیاه چشمی که روزی بی خیال دنیا بود و اینک در بزرگی با مشاهدۀ  بی عدالتی ها و کمرنگ شدن صفات انسانی ، از زمین بیزار شده .

صدای کلاغی افکارم را آشفته می کند ...یک کبوتر روی لبۀ دیوار ، بالهایش را غبار روبی می کند  و مرد همسایه دانه های برنج شب مانده را توی ایوان می پاشد...

عابری رد می شود از کنار پنجره و با خودش زمزمه می کند : ما ز یاران رسم یاری داشتیم...

 و من با حسرت سرم را تکیه می دهم به دیوار  ، در حالیکه نم اشکی در گوشۀ چشمانم می نشیند.

قدم زدن های پاییزیم دیگر بسیار کم شده  ...زمستان آمده و نیمکت های خالی ، نشانی از بی مهری به طبیعت است و کمی محبت ها... اما من گاهی چنان دلتنگ می شوم که غروبها هوس می کنم در ب خانه را باز کنم و هوای کوچه را  بفرستم به ریه هایم.

چراغهای روشن خیابانها جادویم میکنند تا با وجود هوای نامساعد ، راه بیفتم و قدم زنان از پیاده رویِ سنگفرش شده ای عبور کنم که رد پای صدها نفر در آن نقش بسته. حتما علی، پسرک دستفروش ، بار دیگر جلویم سبز می شود و سلام می دهد . مرا می شناسد به مهربانی و می داند که دستش را خالی نمی گذارم و کتابفروش محل که وقتی مرا می بیند ، لبخند می زند ...او هم فهمیده که من بدون خرید کتاب  ،از آنجا خارج نخواهم شد...

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()