- قطره های آبی

       

مر گ یعنی زند گی دوباره و ابدی

در دنیای حقیقی انسان ها ، مرگ یعنی "  فنا  " یعنی تمام شدن ، یعنی فرو  رفتن در گودال فراموشی . اما نگاه من به این رو یداد عظیم سالهاست که  تغییر کرده. طی یک زمان طولانی ، همیشه یاد آوری نام مرگ ،  مرا می لر زانید. ... 

  کودکی هایم چون پروانه ای آرام بر دشت تنهایی می گذشت  و بیمی از طوفان نبود.گورستانها مکانهای ترسناک زندگیم بودند .  اغلب گذ ری نا خود آگاه بر آنها بود و بیمی از  خفتگان خاک.

 

 جمعه ها  گاها با خانواده،  به قصد زیارت امامزاده ای ، ناچار که  باید عبوری از   آنجا  می کردم. شبها سا یه  های خیالی تعقیب  ا م  می  کردند و از بیم اسارت ، تنها چارۀ  کار،  دویدن به سوی  پدر و  مادر بود.

اینک که سالهای کودکی و بعد از آن  گذشته اند و تکرار نخواهند  شد. ترس و بیم  جایش را به  شجاعت همراه با عشق به خدا  داده.

برایتان از او می گویم و سخن از اوست.خدایا:اینک مدّتهاست  که  ترس را از  قلبم رانده ام و مرگ را وصال می دانم .تو  درست ٩ سال پیش مرا به پرواز دعوت کردی  اما منصرف شدی!آن  زمان نمی دانستم چرا؟! مات بو دم و سر گردان.

توی چشمهای نگران اطرافیانم بوی مرگ را حّس می کردم. امّا  نگاهشان دو گانه  بود و دلسوزانه،تو می خواستی پروازم  دهی . ولی چه سود که دلبستگی   و وابستگی ها بال پرواز مرا   شکستند . دعاهای مادر آبی شد بر آتش دردهایم و این  گونه  بود که باز هم زمین گیر شدم و اسیر.

دانستم خواست تو هم همین بود و زیستن دوباره ام برای چه؟!تو می خواستی من  شروع کنم به نوشتن، نه آموزش الفبا و  کتابت بلکه نوشتن  برای تو .دلدان به  عشق ات و گفتن از  مهربانیت.تو ترس  را  در  من کُشتی و به جایش عشق را   نشاندی.تو صبورم کردی تا هر لحظه اراده کنی، پرواز را آغاز کنم ،تو یادم  دادی  که بیهوده اشک نریزم و برای رفتگان به سویت اندوهگین نباشم.اشکی هم   اگر باشددر نرسیدن نوبت است و  رشک بر کسی که از من  جلو تر است.

 انسان در گذشته از  خاک و پیوسته به خاک ، ارمغانش برای  اطرافیان اندوه  می شود و اشک ، اما او  باید که وصال تو را ترجیح دهد به ماندن روح  در زمین. تو او را اینک چون دانه ای در  خاک  کاشته ای تادوباره رویش  آغاز کند و من  حسرت این را  می کشم.این دانه از َنفس تو مدد می گیرد  و روح دارد.

پرواز اش آرزوی من است . می خواهم مانند اودر آسمان  گردش  کنم و  نظاره گر آنها که زمانی دوستشان داشتم ،  باشم. دلم گرفته از این معنای غلط  تباه شدن که بر زبانها جاری ست.مگر می شود  اینهمه عظمت و شکوه زمین و آسمان به یکباره  فدای مرگ شود و بر ای  اند ک مدتی زندگی،  خداوند بر   زیباترین مظاهر خلقت اش خط بطلان بکشد؟ !

بقیه در ادامۀ مطلب.... 


  ادامه مطلب
لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٢/۳٠ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

خدایا تو چقدر صبوری؟!

  در کوچه های شب به دنبال سکوت می گشتم و حیران وجود.

  آسمان ستاره باران بود و ماه در گسترۀ نیلی رنگ ، نور افشان.

  خدایا بی طاقت شده ام . پی به اسرار نبرده ام .

  گاه لبخندی و بی گاه غمی .

  نظاره گر بی عدالتی ها یم و نسل کشی ها.شادمان از چه هستم

  و غمگین زچه روی؟

  خدایا : برای زمینی که به زودی ترک ا ش باید کرد ، مدام   دستهایی

 از آستین   بر آمده را شاهدم که حتی از ذرّه ای خاک هم ، نمی گذرند.!

  تو صبر را چگونه معنا کرده ای ،  که طاقت از دست داده ام.

   به زودی فریاد خواهم زد . فریادی که در گلو مانده است. و

  بغضی که   اینک شکسته خواهد شد.

  مهربان من، هر جا می روم چشمانی را نمی بینم، تا از اعماق آن

  به محبت برسم!  

   دست ها یم سرد است و بی یاور. صدای مظلومیت ، در هیاهوی آهن

  و فولاد  دنیای مدرن  گم شده است!

  پرنده ای کوچک دارد روی شاخه ای می خواند.

 دقایقی دیگر گوش هایم نا شنوا خواهد شد!

 پرنده  رفتنی ست و بانک آزار دهندۀ تمدن  ماند نی!

 در کو چه های شهر ، دیگر نسیم عطر یاس ها ی بنفش 

 به مشام نمی رسد.

  خدایا آسمان ات را گم کرده ام!  پایم بر زمین است و

  نگاهم بر دیوارها.

  چه زیبا ست شب و سکوتش برای اندکی تشکر و تعظیمی

  کوتاه در   مقا بل ات.

  تو چقدر صبوری و من چقدر نا شکیبا!

  چگونه باور کنم یک انسان ، در مقابل بنده ای حقیر و برای

  کار  کوچکی که انجام  داده مجبور به سر فرود آوردن شود!

  اما در برابر تو ، تنها سجده  هایی کوتاه است و رکوعی کوتاه تر!

  آیا همین کافی ست؟!

  وا اسفا بر من و امثال من! باید که زمین مرا در خود غرق کند. 

  درختان پر بار باغ ها ، دست هایم را برای چیدن میوه ای ،

  مشتاقانه به خود می خواند. سیب سرخی می چینم و حریصانه ،

  با دندان هایم ،پیکرش را می شکنم !

  عطر آن مشامم را معطر می کند و طعم  دلپذ یر ش ، جسم ام را.!

   خدایا : تو نگاه می کنی  و همچنان صبوری!؟

  تو پیش منی و این قدر دور  تصّورت می کردم! اینک باید که به

  پایت در افتم  و التماس ات کنم.

  باغبان می آید برای عتاب من و صاحب تمامی باغ های عالم ،

 لبخند بر لب   کنارم ایستاده !   تو مالک منی و به جای تو،

 باید  بنده ای حقیر برای انتخابم  تصمیم بگیرد ! اجازه دارم

نفس بکشم ؟یا باید بمیرم؟بمانم یا بروم؟

 حق زندگی را تو از من خواهی گرفت ، یا بنده ات؟

 نگاه کن ای صبور ترین ،به سرزمین های ویران که

 مردمانش آواره اند و   حق نشستن در خاک خود را هم از

  دست داده اند.  تا به کی باید نگاهم بی تفاوت باشد؟

 من نمی توانم ، صبر پیشۀ من نیست!

 هم چنانکه شیشه گری در خور یک سنگ تراش!

 تو قول رسولی را داده ای  که بسیاری، منکر و جودش هستند .

 پس چه زمان اجازت ورودش را خواهی داد ؟صدای هل من ناصر

 حسین (ع)هنوز به گوش می آید.می ترسم ای مهربان!

 ترسم از این است که همان تعداد از  عاشقا ن اش عاجز شوند و

  ناتوان از انتظار .

 اندکی از صبوریت را به ما عطا کن که سخت محتاج آنیم!

 ای همه هستی ام به تو وا بسته و تنها چاره ساز اندوه فرو خورده ام.

 باید که در خلوت شبها ، کنارت بر سجاده عشق، نماز گز ارم و

 دستهای ملتمسانه ام را بر درگاه احد ّیت ات پیوند زنم.شاید

 که فرجی   حاصل شود . فردا  نگاه های خسته، بار دیگر به

 التماس آمدنش گریانند.

 ومن  به قول نوشته قبل پای بند هستم  که هر هفته چند بیتی

 تقدیم اش کنم.

 برما نظری کن گل نرگس ، که شفا یــی

 در مسجد آدینــه شب ام ، قبــله  نمایـــی

 چندی  ست به کوی تو نشستیم به افسوس

 کی، عاقبت از پردۀ غیبت،  به در آیـــی

  مهدی جان  پذیرای کلام ام باش . جمعه در راه است و

 من مشتاق تر از  سالهای بی تو بودن . چه غروبها  در فراقت با اندوه

 سر کردم  و انتظارت را چون بغضی فرو خورده در گلو شکستم.

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

جمعه ها بی تو ، چکنم؟

سرور من ... 

    امروز خیلی دلم گرفته .از صبح کلافه ام.دائما چشمهام

    بارونیه .خودت که می دونی ! بازم جمعه ست .روز

   وصال یار،روز امید...از امروز نیّت کردم تا زمان آمدنت

   هر جمعه اگر عمری باشه ،شعر کوتاهی برات بنویسم.

   شاید دلت به رحم بیاد  و زود تر دنیارو به قدومت روشن کنی!

   وای که چی گفتم !آخه مهربون تر از تو، کسی روسراغ ندارم!

   منو ببخش ، حرف نابجایی زدم.تو کنارمنی، می دونم.!

   آخه احساس ات می کنم!به قول اون شاعر که میگه:

   " تو همون حس قشنگی که همیشه با منی"... منم همین رو

   زمزمه  می کنم.یک دقیقه چند ثانیه است؟ این شعر توی

   همین   ثانیه ها نوشته شده. بگم کی کمکم کرده؟باور

   نمی کنید؟  عیبی نداره . اما من با صدای بلند میگم:

   مهدی( عج) توی گوشم، قافیه ها رو زمزمه کرده!

   باور کنید یا نکنید برام مهم نیست مهم خودشه.

   اگه  شاعرم، اون منو شاعر کرده. عشق اش به من شور

   و شیدایی داده.گوش کنید این احساس منه که براش

    امروز،   از دلتگی هام گفتم:

    اکنون، حریم پنجـــره ها را، شکسته ام

    قفل تـــمام خاطـــره ها را ،شکسته ام

    در انتظار ماند ه ام اینک، به یاد تــو

    سنگ صبور فاصله ها را، شکسته ام

    محبوبم ،امید که پسند خاطرت افتد. عاشقانه ترین شعر هایم

    برای توست.با من بیا که فاصله ها را به ثانیه ها خواهم

    رساند.

     بغض فرو خورده ام را در شعر هایم ببین . اسیرزمینم،

    به آسما نم ببر.من چرا باید تنها ترا با حریر چشمان

    منتظرم نگاه کنم؟ 

   می گویند: رّد پایت در جمکران است و عاشقان گرداگردت؟

   اما من ،همه جا سایه ات را می بینم و رّدی از عبور سبزت

   در   تمامی زمین!

   به دنبال عشق حسین ، بار دیگر نوشته ام برای توست که از

   حسینی ووارث حسین.از تو گفتن سزاوارم نیست ،که باید

   قلبی داشت به وسعت آسمان و تمامی زمین. امّا قلب کوچک

   من ذرّه ای از همان  آسمان و زمین است  که برای ثانیه های

   آمد نت، می طپد.

   باور کنید او خواهد آمد  و دیر یا زود خواهید   دانست.

   مهدی جان ،کمکم کن تا  از شیطان نفس بگریزم که از

   جانب خدا برای هر فتنه ای مختار است و اجازت از او دارد.

   من ترسی ندارم .چون قلبم را به تو سپرده ام.اگر آنرا

   هم بشکافد . قادر نیست ، ترا از من جدا کند ...

   به امید ظهورت، نشسته ام  به گدایی ...

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()