- قطره های آبی

       

به یاد دکتر علی شریعتی

«امروز سالگرد شهادت مردی است که شورو آزادگی را در زمان خود و در قلب جوانان سرزمینم زنده کرد. دو سال بعد از او بود که انقلاب اسلامی به وقوع پیوست.»

زیبایی کلام  و سحر  بیان و صدای رسایش  چنان بود که شیشه های ساختمان  حسینیه ار شاد تهران ،محل همیشگی و میعاد گاه او با دوستدارانش را به لرزه در می آورد.

او تمامی دانسته هایش را در خدمت دین قرار داد و از آمال و آرزوهایی که یک انسان در زندگی دارد چشم  پوشید. اودر واقع  شهید دین و عقیده شد.

بسیاری از شعار های دوره انقلاب بر گرفته از سخنان او بود . کلام اش از دل بر می خاست و لا جرم بر دل می نشست.

تحّمل او. برای قدرتمندان تاریخ سخت بود و بی طاقت از وجود مردی که جوانان را خصوصا با خدا آشنا و  شیفته اسلام ناب می کرد . در تدارک محو او از زمین  بر آمدند و در سرزمینی بیگانه  با آمپول هوا نفس های عزیزی راکه قلب اش برای انسانها می تپید قطع کردند.بعد ها در جوار صبور ترین زن تاریخ یعنی  زینب (س)دفن گردید یادش گرامی و  نام اش همیشه در قلبها زنده.

 کتابهای بسیاری نوشته  که من بیشتر از همه به هبوط و کویر اوعلاقه دارم .

قسمتی از نوشته دکتر شریعتی بر گرفته از کتاب هبوط:

سالها این چنین گذشت و هر چه می نوشیدم تشنه تر می شدم و هر چه می خوردم گرسنه تر و هر چه می گفتم ساکت تر و هر چه می شنیدم بی جواب تر و هر چه به دست می آوردم تهی دست تر و هر چه نزدیک تر دور تر و هر چه موفق تر شکست خورده تر و هر چه مشهور تر گمنام تر و هر چه شلوغ تر تنها تر و هر چه  ٌپر ترخالی تر و هر چه شاد تر محزون تر و هر چه غنی تر محتاج تر و هر چه آشنا تر بیگانه تر....

تا ... یقین کردم این جا جای من نیست . بر روی این زمین غریبم ،این آسمان سقف خانۀ من نیست ،نباید به این جا می آمد م، این جا تبعید گاه من است . چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟اما این جا سرزمین محکومان است . جزیره ای دور دست و ناشناس ، قلعه ای استوار و عبوس و گنگ مغضوبین، قوم مطرود . اما من که گناهی نکرده ام ! پدر خطایی کرده است(حضرت آدم ) لغزیده است .خدار ا معصیت کرده است،و من در آتش عصیان اوست که می سوزم .سر گذشت او مرا به چنین سر نوشتی دچار کرد. مرا در زیر این آسمان ناشناس ، بر روی  این تو دۀ  انباشته عناصر ، در میان این همه موجودات بیگانه تنها رها ساخت . با جماد و نبات و جانور هم خانه کرد...

پس چه باید کرد؟ این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند .باید با همان زیست و من «چنین کردم »، اما «نبودم »و این دو گانگی مرا رنج می داد.

مرا همواره  دو نیمه می کرد . نیمی زیستنم  و نیمی بو دنم  و من در میانه نمی دانستم کدامین ام؟!.....

«»درود من  نثار روح آزاده اش که از قید تن به در آمد و به ملکوت پیوست«» 

 بیست و نه خرداد سالگرد شهادت دکتر شهید علی شریعتی است.

» در سال هزار و سیصد و پنجاه و شش ، به شهادت رسید  «

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

مادر ......من اندوهگینم

 باید که بر دستانت بوسه ها می زدم.

امّا امروزکه غمگینم،

چگونه می توانم سپاس ات گویم

ای مهربان؟! 

زبانم به گفتار باز نمی شود.

اندوه سراسر وجودم را پر کرده.

عشق را در قلب ها کشته اند!

از این به بعد زندگی را چگونه

در تکرار ثانیه های روز مره گی

باید تحمل کرد؟!

اینک ته ماندۀ لبخند،

بر لب هایم دارد خشک می شود.!

«روزت مبارک مادر عزیزم.» 

سالروز تولد دردانه پیامبر و بانوی نمونه عالم فاطمه زهرا (س)

بر زنان مسلمان تهنیت.

«» روز زن و روز مادر گرامی «»

نمی خواستم دیگر بنویسم .خسته ام از نوشتن.از بیهودگی و انکار شعور و درک افرادی که نقاب به صورت دارند.نمی خواهم با آدمهای دو  چهره روبرو باشم .دنبال  یک  انسانیت ناب و بی ریا گشتن چقدر مشکل شده.در نوشته طنزم گفته بودم از دست وب و وبلاگ نویسی  روزی چنان به تنگ خواهم آمد که ناچار  ....امروز شاید هنگامه وداع باشد.نمی دانم تحّمل ام تا چه حدّ است.

دوستان عزیز به خاطر احترام خاصّی که برای فاطمه زهرا(س) قائل هستم نتوانستم این نوشته را در معرض دید نگذارم.همینطور به پاس فداکاریهای مادر عزیزم که همیشه در قلبم جای دارد.

امشب آسمان  نور باران است .  گلی از بهشت به زمین هدیه خواهد شد.او فاطمه است، فاطمه....

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/٢٩ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

دنیای من و رنگین کمان های زمین

 از دوستان عزیز و هنر مند ، بافرهنگ و ادیب که نظرات وبلاگشان  بالا ست مرا ببخشند که در این نوشته از گروهی با این رده نظر صحبت  کرده ام . خود می دانید منظورم افراد کم سواد و بی اطلاعی هستند که در عرصۀ وب ترک تازی می کنند و جز خاک راه چیزی برای چشمان مشتاق ما ندارند.!

«این متن اجتماعی و نیمه طنز ،تقدیم می شود به  دوستانی که مایل بودند  نوشته هایم رنگ اندوه را از خود بزدایند.«

«رنگین کمان های زمین »

بر در و یوار شهرم ، هنوز پوستری چسبیده نشده که تبلیغاتی

 نباشد.! نمی دانم چه شده که خلق را اینگونه آویزان غم  کرده اند؟!

گویا تمامی کشتی هایشان غرق شده و کالا ها هم خیس

 بارانند ! دیروز مردی را دیدم که انگشت به دهان داشت و

 با اجبار قلب اش  ،می خواست لبهایش را با نیشخندی بگشاید!

دستانم پر بود از نان و شیر و  شکر،  و چون   فقط عادت

 به مٌوس رایانه داشت  یک لحظه  با  حرکت  مار پیچی اش

 نزدیک بود بی آذوقه ام  گذارد و  آنها را  روانه   جوی

 پر از آت و آشغال خلق الله بنماید.

پسرکی با کیسه ای بر دوش و پراز خرت و پرت هایی که 

 صد ها بار  برای خریدنشان پول بی زبان را داده ام،

 چون َاجل  بر سر راهم  نمایان  می شود و دیگر بار

 حس دلسوزی ام، بهاری می شود و   گلُ  می  دهد و به

 بار می نشیند.

ثمره اش خرید چند بسته ای چسب زخم برای رفوی شکاف

 اندوه دلم می شود و اسکاچی برای ساییدن دیگ بی بخارم .

صف نانوایی همچنان رکورد شکن است و نانهای خمیر و

 سوخته، حوالۀ شکم من و تو.

دست فروشی در تاریکی ایستاده .ترس به من روی  می آورد

مبادا در کمین باشد و طمع در کیف دستی خالی از پولم دارد؟!

اما یک لحظه نگاهم می افتد به کنار کیوسک تلفن و چیده مان

 چند  حلقه غیر مجاز دی وی دی، که  زل می زنند به احساس  کنجکاویم.

آسوده خاطر، گامهایم حالت عادی می گیرند.

آنطرف تر ، پیر مردی داشت گلهای زرد نفرت می فروخت.

ودخترکانی با روسریهای گل ٌسرخی در کنار ماشین ها

پول پارو می کردند.

مردی از پشت ویترین مغازه ای به من لبخند می زند.

حیرت زده نگاهش می کنم.دیوانه  نباشد؟!، در حالیکه

عاقل  ترین آدمی که در آن محدوده دید م ،هم اوست .

چه می شود کرد؟دنیاست  و در حال چرخش، باید که تحّمل

 کرد و گفت بچرخ تا بچرخیم.غصۀ  روز را دور بریزیم

مثل زباله هر شب.لبخند و محّبت  را دعوت کنیم و درورودی

   قلبم امان  را شبانه روز باز گذ اریم تا زود به زود به

 دیدار مان بیاید. عمر نوح هم اگر داشته باشیم تمام خواهد شد.

صبح گاه گنجشکان یک ریز جیک جیک مستانه می کردند.

حیران شدم چگونه یک نفس و مدام می خوانند . من اگر جای

 آنها بودم تا بحال از نفس بی بهره شده و بیهوش گوشه ای

 افتاده  و با ماسکی از  اکسیژن  َممر حیات می کردم.

کلاغ ها که بیش از صد سال عمر می کنند ، گر چه صد ایشان

 گوش نواز نیست اما من دوست اشان دارم  .می بینید؟! خانه بر

 بلندای درختان می سازند . این سیاه سوختگان، حسرت دیدار

 آسمان را بر دلم گذاشته اند!آسمانی اند و از زمین گریزان...

بقیه در ادامۀ مطلب»»»»»»


  ادامه مطلب
لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

شب ، عشق و خــــدا

                              شب صدای ناله های مر تضی ست

   شب زمـــــان عشقبازی با خــــداست 

 شب  نـــدای   مهربــانی می دهــــد

  روح را   رنگ  جـــوانـی می دهــد

 شب نـــگاه اختران  بــــر مـــاهتاب

 شوکت هفت آسمان  بــــی آفتــــاب

 

       از نسیم شب  هوایـــی  تــــازه شد

       شور و شوق عشق بـی انـــدازه شد

       خــــاک شب  بر دیده ها شد توتــیا

       ٌمهـــــر و تسبیح نمــــاز مصطفــی

       بــــر لـــــبم   ورد کلا مـــم ربّـــنا

       در حــریم قــــد سی  ات ای  آشنــا 

 

 شب نمــــاز جبهه های عــاشقی ست

خــاک  ریــــز سنگر  آزادگــی ست

 شب  شکوفه می دهـــــد در آسمــان

  شب  صــــدای بانــک، تکـبیر اذان

شب چو شمعی  شعله زد بر دامــنم

سوختــــم از آتــــــش   پــیراهنــــم

  

       ذوقم از گلخند ه هـــــــای نیمه شب 

       گریــه با  حال و هوای   نیمه شب

       اینـــــک امشب  مثـــنوی آورده ام

       من بــدون شب  چرا  پژمرده ام؟!

 

 

 اشعار در یکی از همین  ایّام، در قالبی

 شبیه مثنوی  برای اندوهی  که قلبم را

 احاطه کرده  بود ، در شبی از  شب های خدا، سروده شد.

         شهلا-ف     

                                                                       

  

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

خرمشهر ، پاره وطن من ، آزادیت مبارک

«سوم خرداد «

سالگرد آزاد سازی خونین شهر ،

 شهر مردانگی و شهادت .

شهر سردار شهید محّمد جهان آرا تهنیت  .......

خرمشهر عزیز،در هوایت هنوز بوی عشق به

 مشام می رسد.

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/۳ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()