- قطره های آبی

       

دیگر خوشحال نیستم...

 در سالگرد تولدم

یک بار دیگر چشمانم را بستم و گشودم

تا تداعی شود  لحظات آغازین زندگیم.

نگاه کردم دوباره ...

آسمان  آن نیست که دیده بودم

و زمین ، اکنون ارزش یک بار دیدن را هم ند ارد!!!

حالا دانستم ،

چرا دیگر خوشحال نیستم...

   پی نوشت:

این چند بیت شعرفی البداهه را امشب برای امام عزیزم مهدی(عج)

سروده ام .

به دلیل توجهی که امروز به من داشتند تقدیم محضر مبارکشان می کنم.

برگ سبزی تحفۀ درویش:

     دلم در هوای تو  پر می زنــد

    نگاهم به هر خیمه سر می زند

    کجایی عزیز ی کـه دستان من

    به عشق سلامی به در می زند

 در تاریخ چهارشنبه ۶/ ٨سروده شد

----------

««باران گرفت و بوی عطر رضا آمد»»

امروز مصادف است با میلاد امام رضا علیه السّلام، خورشید سرزمین

خراسان.حرم ات گلباران ای امام غریبان .کبوتران اینک بر سقف

 فیروزه ای گنبد بارگاه قدسی ات بوسه ها خواهند زد.

تولدش بر شیعیان مبارک...

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

تهران... تو را چه شد؟!

                         

   شهر پر ازدحام من . به یاد داری سالهای دوری را که در

  سکوت کوچه های خلوت تو می شد، بوی یاسهای روی

  دیوارها و مهربانی مردم را حس کرد؟

    صدای گنجشکها، خوش آهنگ ترین نغمۀ خیابان هایت

  بودو طنین آهنگ آرام نسیم که از میان برگهای درختان

  کهنسال کنار خیابان می گذشت لالایی خواب شبانه ات!

  اینک که عقربه های بی رحم زمان، حال و هوا و عطر و

  بوی تو راتغییر داده،  به یاد آن سالهای از دست رفته 

   دلتنگ شده ام.

    «  باز بر می خیزد از هر کوچه بوی یا س ها

     فصل فصل چندم از سال است ، ای گیلا س ها؟ !»

   کجایند آن مردمان با صفا و بی ادعای محّله ها که ذکرشان

   با نام خدا همراه بود.؟! 

  آن عطوفت دستهای  با محبت همسایه... آن نگاههای مهربان

  رهگذران؟!!!

  بوی نان تازه و عطر ریحان کبابی سر گذر ؟

  صدای فریاد میوه فروش خیابان، که سیب های سرخ را

  در گاری دستی اش می فروخت؟

  اتوبوس دو طبقه دیگر نخواهد آمد! ایستگاه محّبت را 

  خراب کرده اند .

  دلتنگ پیر مرد مغازه داری هستم که برای کودکی هایم

   مهربانی هایش خاطره  شده.

  یادش بخیرآن اسکناس های نویی که بوی بهار را می داد.!

  این کاغذ های بی قواره و کثیف که امروز اسم پول را

  یدک می کشند حالم را بهم می زنند.

  خدا رحمتش کند آن مرد فقیری که عاشق غذای مادر بود

  و کنار پنجرۀ خانه امان می نشست . از اهالی شمال

  بود و سالها  حاشیه نشین تهران ...

   شهر همیشه خاطره ...

  تو حکایتم را می دانی و از آن با خبری . آخر ،

  کودکی هایم، همراه با تو بوده و بزرگی را  با قدم بر

  سنگفرشهایت آموخته ام .

  چه کنم ؟ امروز دلتنگی ها یم را برای تو آورده ام .

  ببین که دیگر لبخند بر چهره ندارم.  می بینی؟

  نکند چشمهایت را هم نابینا کرده اند ؟  نگاه کن چه

  سر انجامی پیدا کرده ای.!

   تهران من ، باور کن انهدام محبت و آرامش ات را.

  اینک من به پایان این معنا رسیده ام .

  باور کن ...

 

پی نوشت:

در خلوت خیابانها ،افکارم آرام می شوند و زندگی را از دریچۀ

 زیبایی ها یش نگاه می کنم.اما اینک سراغ  آرامش گمشده ام را

 باید از چه کسی بگیرم ؟

ای شهر مظلوم من، تهران ... چگونه می شود آنچه را که از تو

 گرفته اند باز پس دهند ؟ .شاید اگر آن زمان ارزش تو را می

شناختند، در سرکوب محبت و عشق و آرامش  نهفته در کوچه

 و خیابان هایت این چنین ظالمانه رفتار نمی کردند!!!

تک بیت شعر مطلبم را ازغزل زیبای دوست  شاعرم

* استاد رضا پارسی پور دامغانی* وام گرفته ام .

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۸/٤ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()