- قطره های آبی

       

انگار همین دیروز بود ...!

 

         

 امروز داشتم فکر می کردم. انگار همین دیروز بود که یک گل قاصدک رو

نسیم آورد و درست چسبید روی شیشۀ پنجرۀ اطاقم.

انگار همین دیروز بود که من بوی بارون رو حس کردم و ذوق زده رفتم

 توی ایوان و دستهامو گرفتم توی هوا تا قطره های خنک و لطیفش رو

حس کنم.

به تقویم دیواری نگاهی می اندازم و می بینم چند روزی بیشتر نمونده به

  واپسین روزها ی پاییز که باید جشن گرفت.شب یلدا توی راهه و من غمگینم.

 غمگینم که باید با زیباترین فصل خدا وداع کنم.

 با رنگهای گرم برگهای خزان زده باغها و باغچه ها وووو

چهار پایه های نقّاشان در حال جمع شدنه. عشقها داره کمرنگ می شه.

صدای ترانۀ شاد برگهای خشک در زیر پا ی عابران به سکوت یخ زدۀ برفی

و سمفونی خواب زمستانی تغییر نت می ده.

خدایا با دلتنگیم چه کنم؟ ....آه از آن روزهای رفته!!!

بنواز ای تار آهنگ سوزناک جدایی رو . یا دکلام مولانا دلم رو به درد می آره!

بشنو از نی چون حکایت می کند

وز جدایی ها شکایت می کند

انگار همین دیروز بود که گلدان یاس گلهاش رو در یک سپیده دم خنک با رقص

نسیم روی زمین حیاط پا شید و  من صبح زود اونا رو جمع کرد م و لای کتاب

گذاشتم تا برای معلّمم که در انتظار  بود هدیه ببر م.

چقدر خوشحال می شدم وقتی بالای سرم می ایستاد و می گفت : کتابها رو

 باز کنید.! عطر گلها یک راست می خورد به مشامش و من مغرورانه نگاش

 می کردم و او لبخند می زد....

انگار همین دیروز بود که دلم برای بوم نقاشی ام تنگ شد و قلم  موهای داخل جعبه

 چوبی .یاد استاد نقاشی ام بخیر که ازش یاد گرفتم مفهوم رنگ و عشق به این هنر رو  .

 و استاد خطّاطی ام که سر مشق ها ی زیبایش رو  برام امضا می کرد.

تشو یق هاش نتونست منو یک خطّا ط ممتاز درجه یک بکنه ولی تفعّلش از دیوان حافظ

برام خاطر ات شیرینی باقی گذاشت.تفسیرش از دیوان این رند خراباتی حرف نداشت!

«بر آن چشم سیه صد آفرین باد«.این یکی از سرمشقهای یاد گاریش برام بود.

استاد ان عزیزم هر جا هستید سلامت باشید.

همیشه پاییز برام دوست داشتنی بود. به آبان بیشتر علاقه دارم که ماه آغازین

 زندگیم و شروع حیاتمه در زمینی که اینک دوستش ندارم.

» یک پارچه خیس باران خواهم شد اگر به من بگویی که دیگر بار

خزان را نخواهم دید. اندوهم تکرار لحظه های تنهایی روحم است  که در

زمینی سرد مجبور به پروازی بدون بال است. «

 این جمله رو با تمامی احساسم گفتم و می نویسم . برای نبودنم در پاییزی دیگر .

 خدا می دونه سرنوشت برام چه رقم زده؟!

آ سمون خاکستری دلم برای بارونای پاییز تنگ می شه. کجا دیگه می تونم

صدای پای عابر صبح رو که  از روی فرشی از برگهای رنگارنگ درختان عبور

 می کنه بشنوم!

انگار همین دیروز بود که فریاد زدم سلام پاییز ، سلام ...

دیگر گاه رفتن است . هنگامه جدایی نا خواسته از شاه فصل رویایی

 و پاییز هزار رنگ.

خدایا با دلتنگی ام چه کنم.؟ آه از آن روز های رفته!.......

پی نوشت:

گریه امانم نمی دهد برای نوشتن و خداحافظی از تو ، امّا باید که اندوه

 دوریت را بپذیرم . بی تو با سردی ایّام چه کنم؟ ای پاییز رویایی...

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

شب عاشقان بی دل ....

                        

نیم شبی به شوق دیدارت، بر گونۀ تب دار ، آبی زدم و خواب از چشم  ربودم

تا نظر بر صورت فلک اندازم و در  پهنۀ بیکران آسمان ، به جستجوی تو

 ای نور مطلق بیایم .

ستارگان چشم در چشمم دوختند آ ن سان که جز نور چیزی ندیدم

و  غیر از آوای فرشتگان صدایی نشنیدم .

شب سکوتش را بر زمین گسترده بود و ماه بر دامن آسمان عشوه گرانه

چنگ انداخته و  کودکانه می خندید.

محو زیبایی آسمان بودم و حیران آنهمه عظمت.خدایا تو در زمین چه کرده ای

که در آسمان  انعکاسی از نور است بر  چادر سیاه شب ؟!

آمده بودم برای دیدنت تا شاید خود را بیابم .

اشکهایم مجالی نمی دهد برای  دیدن حقیقت و بغض راه گلویم را  بسته.

 دلتنگ بهشت موعود و دیدن معبود را علاج چیست جز رفتن

و ترک زمین.

مهربانم ، تویی که در ستایش ات مرغان شب ناله سر می دهند؟

حکایت موسی و شبان داستان دل شیدایی بندگان عاشق توست .

ناله های شب زنده داران کویت را بشنو که از تو یاری می طلبند برای رهایی.

عاشقی پیداست از زاری دل                      نیست بیماری چو بیماریّ دل

گرفتار و اسیرم در زمینی که تنها وجه اشتراک با ساکنانش شکل و

 صورت انسانی است و بس. زبانم را نمی فهمند با اینکه هم زبان هستیم!

عجایب خلقتی شده ایم و چنگ و دندان به هم  نشان داده و هم نبرد می طلبیم.

در  سفره ها مان نان و نمک خورده ایم و نمکدان شکنی می کنیم!

دینمان ظاهرا یکی بوده اما اینک از  هفتاد و دو ملت  نشان  افتخار گرفته ایم.

می دانم صبوریت  را نهایتی نیست. اما مرا صبر و قرار از کف رفته .

خدایا بر در بهشتت هم اگر به گدایی بنشینم بهتر از زندگی در این زمین

سراسر  فساد و عذاب و بی محبتی است .

کجا روم ؟ زکه پرسم نشانۀ  تو !

در غم ما روزها بیگاه شد                     روزها با سوزها همراه شد

در نیابد حال پخته هیچ خام                 پس سخن کوتاه باید والسّلام

 

پی نوشت اول:

کسی که خود را شناخت ، خدای خویش را هم شناخته است....

پی نوشت دوم :

  شعر بسیار زیبایی به صورت بداهه، از طرف استاد و دوست ارزشمندم  جناب

* شاعر گمنام* برای  تعریف و تمجید از من و نوشته هایم در این وبلاگ هدیه

 شد که برای همیشه در خاطرم باقی خواهد ماند و همین طور نام سراینده اش.

 البته من خود را شایسته تعابیری که در این شعر  آمده نمی دانم .اما  این نشانۀ 

لطف ایشان نسبت به من است.

 برای نشان دادن کار زیبا و تشکر از قلم توانای این دوست با ارزشم و  بیان این نکته که

در دنیای مجازی هم می توان از پشت مانیتور بی احساس، محبت و دوستی را معنا

کرد، ابیات ایشان را در معرض دید خوانندگان این وبلاگ قرار می دهم.

      تو ای ملیکه ی خوبی چو قطرۀ آبی

                 بلور چشمه ی حُسن و ترانه ی نابی

      به نام شهره ی شهلای شاعران هستی

               به خلق و خوی و به چهره بسان مهتابی

                                  

                                * تشکر از استاد (الف- ایوانکی) عزیز *

پی نوشت سوم: یازدهم آذر هر سال مصادف است با سالگرد شهادت سردار

عشق و ایمان* میرزا کوچک خان جنگلی *، روح سبز جنگل های گیلان . 

 به یاد سر بریدۀ امام حسین (ع) تو نیز سرت را فدای ایران کردی . با سرور و آقایت

 محشور شوی ای آزاد مرد سرزمینم.

در جنگل عشق شور ایمان گل کرد                  

 گل واژۀ آیه های قرآن گل کرد

از جــــــــاری رود خون سردار بزرگ                 

 خورشید زخون سربداران گل کرد

پی نوشت چهارم:

دوازدهم آذر مصادف است با ولادت  امام هادی(ع). تبریک به مناسبت این روزمبارک.

 

 

 

       

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

عید عاشقان علی

              

تو که هستی یا علی که نه خدا یی ،نه بشر؟!

ولایتت فرا رسیده ای صبور در راه عدالت سرکوب شده ات توسط جهالت

مطلق اعراب بادیه نشین و روزگار به ظاهر متمّدن امروز و  انسانهای

بی خبر از خدا  ...

بخروش ای برکۀ خاطره انگیز غدیر خم  و بگو : دستان علی را دیدی که بر آسمان

 گرفته شد. بنال ای چاه نخلستان که بار دیگر  او بعد از قرنها کنار تو خواهد آمد

و  این بار برایت از درد های بشر امروز خواهد گفت . از عدالت بی مشتری

فاسدان و کور دلی لا مذهبان و قدرت سرکوب کنندۀ ظالمان و خفقان حقیقت

در حنجرۀ مظلوم...

نخل ها آرام بگیرید . دست افشانی نکنید ای بادیه نشینان که علی خیری از ولایت

نبرده است!

او تنها ترین رهگذر کوچه های کوفه است و مهتاب فقط بر صورت او خواهد تابید.

در چشمان اندوهگین اش هزاران نگاه دارد و در سینه اش صد ها راز نهفته.

یا علی تو خود می دانی با اسم تو دارند خود نمایی می کنند! نامت را می برند

اما نشان از تو ندارند. یا علی می گویند و قلبشان چیز دیگری می گوید.!

نفرین بر ظالمان زر و زور و دروغ پرداز...

اندوهم را نهایتی نیست .اما این روز ولایت به نام تو  ثبت شده و جز تو

شایسته تری مگر بوده ؟! خاک بر دهانم اگر این انتخاب را تهنیت نگویم اگر چه غم

بی تو بودن و تاریکی جهان و کفر و ناسپاسی از خدا مرا فرسوده  کرده.

روز انتخابت به جانشینی نبی خدا محّمد(ص)  و ولایت بی چون و چرایت بر مسلمین

مبارک...

                          * عید سعید غدیرخم تهنیت *

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٩/۱٥ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

حکایت عجیبی به اسم زندگی!!!طنز ملس

                  

چی بگم که دلم از نداشتن ها گرفته .از وجود بی مثال انسان، این اشرف مخلوقات که انگار

سقف آسمون سوراخ شده و سقوط آزاد کرده  و یک راست اومده روی زمین و بارقۀ رحمتی

شده برای بقیه موجودات خداوند.

این آدم از بهشت رانده شده با خودش دو عدد تحفه هم آورده . بانو حوّا که واسطۀ بیرو ن

کردنش  بوده و جناب شیطان که در مقابلش تعظیم نکرده ،اما حالا با پر رویی آمده که یار و

همراهش باشه برای رسیدن به اریکۀ مقام و پارو کردن ثروت غیر مشروع دنیا و سرازیر کردن

آنها به داخل حسابهای بانکی اش در آن طرف آبهای آزاد.

این فرشته نه، بلکه( جن) عابد که سابقه ای طولانی در عبادت خداوند داشته از جنسیت بر

گرفته  از آتشش دفاع کرده و چون نتوانسته رّد اتهام کنه محکوم به تبعید در زمین شده تا قیام

قیامت. اما قول صد در صد داده که  برای دوست یابی در میان نسل آدم و حوّا سعی خود را

مبذول داره آن چنان که همگی راه او را بر گزینند و شیطان صفتی پیشه کنند و از خدا روی

گردان شوند.

برسیم به اوضاع امروز خودمان.چاره ساز کو تا گرۀ کور اقتصاد رو نه با دندون بلکه با دست باز

کنه؟

امان از دست واسطۀ بی انصاف خدا نشناس .کجا می شه  از دست گرونی فرار کرد.؟ارزونی

کجایی که دلتنگتم؟آه و فغان از دست کرایه خونه که جیب خالی کن شده .خریدار  کجاست تا

فروشنده براش چشم نازک کنه و طاقچه بالا بذاره؟

توی صف نانوایی بعد یک ساعت ایستادن و این پا و اون پا کردن نوبتت که رسید یک نون کنارش

خمیر و  وسطش سوخته تحویلت می دن که بعد از تا کردن فقط خمیرش باقی می مونه!

سوپر مارکت محل تا سقفش پر شده از جنس . تکو ون بخوری بیست تا بستۀ پفک  پنجاه تا

چیپس ،صد تا کیک صبحونه، دویست تا  دستمال کاغذی وووو از اون  بالا می افته و یک راست

می خوره توی ملاجت (منظور وسط سرت).

توی خیابون یک لحظه اگر سرت را بالا نگهداری و جلوی پاتو نگاه نکنی با مغز خوردی

زمین .محتمل یک چاله رو ندیده رد کردی یا از یک پیاده رو دو طبقه ناغافل سر به هوا

ردشدی. البته مقصر خودتی ! از قدیم گفتن  سر به هوا نباش.

هر چی اجداد ما سخن پراکنی کردند شایعه نبوده و احسنت داشته.این اجداد ما هم عجب

مغزی داشتند. نمی دونم چرا یک مثقالشم به ما نرسید.اصل هر چیزی عقله که فقط توی

بدنهای سالم پیدا می شه! ببخشید که بدنها همه ناسالم شده.البته منظور خودمم وووو

سر برج یا دو روز مونده به اول ماه، دستگاه عابر بانک قهر و غضبش می گیره!مگه پول می ده؟

هر چی بهش با رمز و کنایه حرف می زنی و توی دهان باریکش کارت با ارزشت رو می چپانی و 

به قول معروف نعمت چپونش می کنی مگه دست از ناز و ادا بر می داره . دریغ از یک اسکناس

دو هزاری رنگ پریده و یادگاری نوشته و دست و رو نشسته!!!طرف با لب و لوچۀ  آویزان باید

روانه بشه معلوم نیست به چند بانک دیگه. شاید هم یک موقع معجزه ای بشه و چند عدد

اسکناس ته دخل بانک مونده باشه.

در این  میان یک موتور سوار بخت بر گشته و به کاهدون زده هم اگر دور و برت پیدا شد  و پرتابت

کرد به یک طرف برای  تفحص و خواست کیف ات رو برای سرقت پول برداره مبادا فریاد کنی که

آهای...  کیفم خالیه . عابر بانک پول نمی داد.

آدم حسابی، دزده که باور نمی کنه سر برج( اول ماه) بانک پول نمی ده. آخه اون شغل آزاد

داره و اول و آخر ماه سرش نمی شه. کارمند که نیست!!!! کیف رو ول کن  بگذار بره. خلاص.

 از جونت سیر شدی؟ اون بندۀ خدا هم  باید به کار و کاسبی اش برسه .مگه بخیلی؟!

فعلا با اجازه ...حق نگهدارتون .

(((بقیه در شماره های آیندۀ بدتر از حال )))

 

 

پی نوشت:

البته این یک صدم حکایت هم نبود.به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.

والسلام.............

عکس انتخابی ام ، کار زیبا و هنرمندانۀ

آقای بهزاد فراهانچی می باشد.

 

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()