- قطره های آبی

       

پایانی برای یک آغاز

آن شب سکوت را می شد از میان پنجره های خاموش ، به تماشا نشست. هوا بوی دلتنگی می داد  آسمان خیال باریدن به سرش زده بود اما ابرها انگار حواسشان پرت است  ، بی خیال ، جا خوش کرده بودند در وسعت نیلی رنگ افق که دیگر داشت کدر می شد و خاکستری مایل به دودی...

درخت کنار پنجره ، ذخیرۀ آخرین برگهایش را هم روی زمین تکانده بود . تنها یک برگ یادگار از برگریزان خزان داشت که با نسیم تکان می خورد. چراغ خانه ها تا ساعتها از شب گذشته ، روشن بود  و کم کم داشت خاموش می شد . دانه های انار در ته کاسه های بلور و یک قاچ هندوانۀ و باقی ماندۀ تنقلات انباشته در بشقاب ها حکایت یلدایی بود که خط پایانی بر فصل پاییز رسم می کرد . و من همچنان دلگیر از رفتنش....

 

 

 

امروز در آغازین روزهای فصل سرد ، انگار قلمم یخ زده . به راه نمی آید و بیراهه می رود. نوشتن شوق می خواهد و امید که در من ته نشین شده . شادیها را در دفتری قدیمی با خط نستعلیق نگاشته بودم و باید که به سراغشان روم.  می دانم غبار فراموشی، کلمات زیبایش را پوشانده. عشق را با پارچه ای از حریر گرد گیری خواهم کرد شایدپیدایش کنم... عدالت و انصاف را باید با احتیاط غبار روبی کرد. ترسم از این است که حرفی پاک شود و ترازوی سنجش ، نامیزان گردد ...صفا و صمیمیت ...ایمان ...درستی و نجابت و.... همه و همه ، گم شده های روزگار من هستند.

آدمها دنبال این کلمات  ، سرگردان شده اند . هر کسی سراغش را از یک نفر دیگر می گیرد . اما انصاف شرط عقل است. چیزی را که خود از قلب و روحمان بیرون کرده ایم چگونه از دیگران طلب می کنیم؟!!!

 -----

با کدامین حنجرۀ زخمی

 می توان

آزادی را فــریــــــاد زد ؟ !

کدام ترازو عدالت را

میان من و آنها

تقسیم خواهد کرد ؟

منتظرت خواهم ماند

اگر تا به ابد ، تنها دعایم

آمدن تو باشد...

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()