- قطره های آبی

       

یــــاس کــــبود

 

 بدون تو،

علی چگونه کوله باراندوهش را

میان کوچه های بی روح مدینه،

قسمت کند؟

ببین...

موهای سیاه زینب پریشان است...

فراموش کرده ای آنها را شانه بزنی.

حَسَن چه کند

 از فراق دستهای مهربانت ؟

و ُحسین...

آه از بی تابی لبها یش

وقتی که به یاد عاشورا

بر آنها بوسه می زدی.

***

شب فرا می رسد

بانویی هجده ساله ، 

سر بر شانه های علی دارد .

حیات او

به کوتاهی یک غزل عاشقانه

امتداد می یابد تا وداع ...

و اینک شروع یک سفر

بدون باز گشت،

و به سمت بقیع...

آه ای شب

چگونه جرَات کرده ای

چادرسیاه برسر کنی ،

وقتی ام ابیها سفید پوش است ؟

سینۀ پر درد صحرای یثرب می سوزد

بوی یاس همه جا را پر می کند  

کبوتری َپرمی کشد

و خاک بی عاطفه

بدن نحیف فاطمه را

در مقابل چشمان بارانی علی

به آغوش می گیرد.

 ...

پی نوشت امروز: با تشکر از آقا مجید دوست بسیار هنرمند و عزیزکه این قالب زیبا را برایم طراحی و سریع آماده کردند. قالب قبلی هم کار ایشان بود.بی نهایت ممنون زحماتشان هستم. 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()

تهران ، شهر خاطرات من

 

نیمه شب بود و نسیم ملایم پاییز ی از لای پنجره های اطاق، پرده ها را به بازی گرفته بود. اولین بار در زندگی، چشمانم  آسمانت را دید و  با ستاره هایش  آشنا شد !.

کسی انگار مرا بدون میل خودم روانۀ تبعید گاه زمین کرد . فرشتگان نگهبان، به امان خدا رهایم کردند تا الان، که از کودکیهایم بسیار فاصله گرفته ام.

یادم می آید آن وقتها کوچه ها یت بوی یاسهای بنفش می داد و پلاک خانه ها با صمیمیت آدمهاشماره گذاری می شد . نگاه مردان ،نجابت را معنا می کرد و چهرۀ زنان ،حیا و شرم را  ...

مسجد محلّه ما  ، حقیقتا خانه خدا به حساب می آمد و برای َادای نماز ، پذیرای مومنان بود نه غیبت و بدگویی و سیاست بازی  .وقتی در دیدارها ، سلام اولین کلمه بود و خدا حافظ آخرین آن ، همسایه ها هرگز بدون لبخند عبور نمی کردند. پهلوان تختی زاده این شهر بود و درزورخانه ها و باشگاه های ورزشی ،صفت جوانمردی در رگ مردان تزریق می شد.

 آه که چقدر لذت بخش بود وقتی در خیابان پر درخت محل سکونتم بوی نان تازه به مشام می رسید و دستی که نان داغ تعارف می کرد.غم  و غصه بر دلها سنگین نبود و خط اندوه بر پیشانی ها دیده نمی شد .میوه فروش محله ، صبح زود سیب ها را در ون جعبه های چوبی می چید و کوچه عطر گلاب می گرفت .           

 آرامش شبهاو چراغ خانه های تهران زیباترین منظره ای بود که خستگی کار را از تن به در می کرد.جمعه ها ، باغهای شمیرانات گوشه ای از بهشت را به یاد می آوردند ، با درختان پر از میوه و گلها یی که مشام جان را معطر می کرد. روی تخت های چوبی با زیر اندازی از گلیم های خوش رنگ و کنار آب روان ، پدر خانواده به بالشی َلم می داد و کتاب حافظ را توی دستهایش می گرفت و تفعّلی می زد . نوشیدن یک استکان چای تازه دم ،در کنار آنها که عشق را بینشان تقسیم کرده بود ،صفایی داشت.

به سیاست اعتنای چندانی نمی کردند .معنای انسانیت همان طور بکر مانده بود و عشق همچنان واقعی و گرم.اما اینک بعد از سالهای سال ، زادگاهم  با من غریبه شده . تهران بزرگ !دیگر تورا نمی شناسم! خیلی تغییر کرده ای ،خیلی... از دلتنگی رفته ام سراغ خیالبافی و خاطرات زمانهای دور و آلبوم خانوادگی ...  

 کجایند آدمهایی که آنها را مدتهاست در غبار سالهای رفته ، گم کرده ام ؟دائم در تکرار این بیت ازحافظ  و مصداق آن در دنیای امروز خودمان هستم :

یاری اندر کس نمی بینم یـــــاران را چه شد    

 دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟    

شهر من ، آسمانت دیگر کمی تا قسمتی آبی هم نیست. چشمهای مهربان دیروز خیره به تصاویر ماهواره هاست و عشق ها کلیشه ای و سینمایی شده. 

از آن پرندگان و گنجشکهای تر و تمیز و خوش صدا مدتهاست دیگر خبری نیست و  درختها پر شده از سار ها و گنجشک های دوده گرفته و کلاغهای سیاه سوخته با قدمت صد سال به بالا که هفت جان دارند وگرنه عمر آنها با این آلودگیهای هوا به یک سال هم نمی رسید . ستاره ها با حجب و حیا شده اند و با روبندۀ سیاه در آسمان حاضر می شوند . برای همین است که دیگر شبهایمان بی ستاره شده . ماه هنوز قدرت کاملش را از دست نداده و گاهی در میان وسعت بی انتها و خاکستری آسمان شهرم ، خودی نشان می دهد. تهران من ...درختها یت را سر بریده اند و بجایش برج کاشته اند . شبهایت آرام نیست و روزهایت در همهمۀ گیج کنندۀ صدای ماشین و ساخت و سازها و فریادهای گاه به گاه آدمها ،غرق استرس و افسردگیست.همشهری هایم اگر هم لبخند بزنند کم رنگ است و اغلب معنای نیشخند دارد. آهای هموطن مهاجر ...کوله بارت را در همان شهرت خالی کن و به اینجا نیا. در شهر من خبری جز آلودگی هوا نیست .

اینک تهران هزار رنگ من با صورت َبزَک کرده و به ظاهر زیبا و دلفریبش ، چهرۀ با طنی زشتی بخود گرفته که  تحملش دارد سخت می شود و غیر ممکن.خاطراتم را در دفتر غبار گرفتۀ زمان پنهان کرده بودم اما امروز به سراغشان رفتم تا افسوس گذشته ها ، بار دیگر ذهنم را مشغول این کند که از خودم بپرسم : آیامن باید زادگاهم را ترک کنم یا آنها که از شهر خود کوچ کرده اند و باعث این همه ازدحام و مشکلات عدیده شده اند؟ حکم عادلانه را چه کسی صادر خواهد کرد؟ تنها دلیل محکم آنهادر گذشته نبود کار و امکانات پزشکی بوده. شاید حق داشته باشند اما در این میان حق من چه می شود؟  قابل ذکر است که این را هم می دانم که سوالم بی جواب خواهد ماند ...

پی نوشت: دوستان و خوانندگان عزیز ،این اولین نوشته من در سال ٩٠ است و ببخشید از مفصّل بودنش . فکر کنم ارزش این را داشته باشد که تا به آخرخوانده شود .

پی نوشت  : روز و هفتۀ معلم بر رزمندگان میدانهای جهل و تاریکی و سفیران عشق و علم و معرفت مبارک.

 معلمین به حق شغل انبیا را دارند.

آموخت به من هر آنچه مجهولم بود

زیرا که به هر نکته تواناست معلم

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()