- قطره های آبی

       

این روزهای من و شما ...

نمی دانم چرا یاد تو ، این روزها ،در هیاهوی رفت وآمدهای خیابانی ،سیاست بازیهای دو گانه ،ثروت اندوزی و کلاهبرداریهای کلان وووو...دارد به سمت و سوی بیرنگی می رود؟!خدایا:تو داری دور می شوی ازذهن آشفتۀ  بشر ...خیلی دور...

تبسمی بر لبها نیست . تنها یک نیشخند گلایه آمیز است و بس....به گمانم این یکی از عوارض فراموشی محبت است!

 اسمت را در کوچه و بازار ، مدام می شنوم و قَسَم هایی که به دروغ همراه نامت می شود !اما دریغ از کمی خداشناسی وانصاف...

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. توی خاطراتم همه اش مهربانی بود و عشق.اندوهش بی رنگ بود و گذرا . هوس شنیدن نوای سه تار مردهمسایه را دارم ، که زمانی می شد از میان پنجره های خانه ،انعکاسی از آرامش رابه ارمغان بیاورد . سکوت کوچه های شهر در پاییز  و صدای ریزش باران از ناودانها، مثل اینکه از برگهای تقویم کنده ودر برگریزان دفن شده. چه سلام ها که بی پاسخ مانده و چه دستها که بی یاور. چه جیب ها که خالی از پول شده و چه حسابها که مملو از اندوخته های باد آورده است . عدالت قرنهاست پایش می لنگد و ترازوها نا میزان است. علی گونه بودن تنها حرفی است، تکیه کلام بعضیها...

نگاه آن کودک دستفروش که بجای کیف مدرسه، کوله باری از اسکاچ و چسب زخم و بسته ای فال حافظ بر دوش دارد، فراموشم نمی شود. بارها و بارها در عبور از خیابان سدّ راهم بودند و هستند. به خیالم بعضی غروبها برای پیدا کردن روحیه ای متفاوت و استفاده از خنکای نسیم پاییز ،قدم زدن ترجیح دارد تا خانه نشینی ...اما صد دریغ که خیابانهادر مقابل چشمانم تابلویی از فقر و غناست. ماشینهای مدل بالا...پوششهای آنچنانی ...ویترینهای مملو از کالاها ی لوکس ...و...آن طرف تر، فقر در میان ثروت ،دور نمایی زشت را به نمایش می گذارد.

 این روزها افسوس را مثل بغضی در گلو دارم. اذان ،صدای فراخوانی برای ستایش توست. اما گوشهایم اشباع می شود از صدای گوشخراش بلندگو ها ی مساجد. ندای حی علی الصلاة آرامش را می طلبد نه هیاهو و فریاد را . خدا راضی نیست بندگانش را این طوری به مسجد و نماز دعوت کنند!!!

دلم شور می زند برای جوانی که سر کوچه بیکار ایستاده و پول تو جیبی اش تمام شده . نگران سیگارهای دکه روزنامه فروشیم که مبادا به سرعت برق فروفته شود. کاش تمام مجلات و روزنامه ها فروخته می شد و سیگارها می ماند! چند کارگر ساختمانی، همیشه مشتری پر و پا قرص ویترین فروشگاههای صوت و تصویر هستند و  تماشای تلویزیونهای ال سی دی اینچ بالا ، سر گرمی و مونس ساعتهای بیکاریشان است . نمایش کارتونها و تصاویر دیدنی روز فعلا آنها را میخکوب کرده تا بعد، کی حوصلۀ آنها هم سر برود ...

پی نوشت:  حکایت تفاوتها پایانی ندارد و حرفها درحدحرف مانده و عمل در کار نیست. خدایا می دانم تنها یک امضا ی تو، پایان کار بشر است، برای کوچ از زمین .اما متعجبم از بی خیالی آدمها و اینکه تصور می کنند شاید عمر نوح به آنها تقدیم شده؟!!!

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()