- دنیای من و رنگین کمان های زمین - قطره های آبی

       

دنیای من و رنگین کمان های زمین

 از دوستان عزیز و هنر مند ، بافرهنگ و ادیب که نظرات وبلاگشان  بالا ست مرا ببخشند که در این نوشته از گروهی با این رده نظر صحبت  کرده ام . خود می دانید منظورم افراد کم سواد و بی اطلاعی هستند که در عرصۀ وب ترک تازی می کنند و جز خاک راه چیزی برای چشمان مشتاق ما ندارند.!

«این متن اجتماعی و نیمه طنز ،تقدیم می شود به  دوستانی که مایل بودند  نوشته هایم رنگ اندوه را از خود بزدایند.«

«رنگین کمان های زمین »

بر در و یوار شهرم ، هنوز پوستری چسبیده نشده که تبلیغاتی

 نباشد.! نمی دانم چه شده که خلق را اینگونه آویزان غم  کرده اند؟!

گویا تمامی کشتی هایشان غرق شده و کالا ها هم خیس

 بارانند ! دیروز مردی را دیدم که انگشت به دهان داشت و

 با اجبار قلب اش  ،می خواست لبهایش را با نیشخندی بگشاید!

دستانم پر بود از نان و شیر و  شکر،  و چون   فقط عادت

 به مٌوس رایانه داشت  یک لحظه  با  حرکت  مار پیچی اش

 نزدیک بود بی آذوقه ام  گذارد و  آنها را  روانه   جوی

 پر از آت و آشغال خلق الله بنماید.

پسرکی با کیسه ای بر دوش و پراز خرت و پرت هایی که 

 صد ها بار  برای خریدنشان پول بی زبان را داده ام،

 چون َاجل  بر سر راهم  نمایان  می شود و دیگر بار

 حس دلسوزی ام، بهاری می شود و   گلُ  می  دهد و به

 بار می نشیند.

ثمره اش خرید چند بسته ای چسب زخم برای رفوی شکاف

 اندوه دلم می شود و اسکاچی برای ساییدن دیگ بی بخارم .

صف نانوایی همچنان رکورد شکن است و نانهای خمیر و

 سوخته، حوالۀ شکم من و تو.

دست فروشی در تاریکی ایستاده .ترس به من روی  می آورد

مبادا در کمین باشد و طمع در کیف دستی خالی از پولم دارد؟!

اما یک لحظه نگاهم می افتد به کنار کیوسک تلفن و چیده مان

 چند  حلقه غیر مجاز دی وی دی، که  زل می زنند به احساس  کنجکاویم.

آسوده خاطر، گامهایم حالت عادی می گیرند.

آنطرف تر ، پیر مردی داشت گلهای زرد نفرت می فروخت.

ودخترکانی با روسریهای گل ٌسرخی در کنار ماشین ها

پول پارو می کردند.

مردی از پشت ویترین مغازه ای به من لبخند می زند.

حیرت زده نگاهش می کنم.دیوانه  نباشد؟!، در حالیکه

عاقل  ترین آدمی که در آن محدوده دید م ،هم اوست .

چه می شود کرد؟دنیاست  و در حال چرخش، باید که تحّمل

 کرد و گفت بچرخ تا بچرخیم.غصۀ  روز را دور بریزیم

مثل زباله هر شب.لبخند و محّبت  را دعوت کنیم و درورودی

   قلبم امان  را شبانه روز باز گذ اریم تا زود به زود به

 دیدار مان بیاید. عمر نوح هم اگر داشته باشیم تمام خواهد شد.

صبح گاه گنجشکان یک ریز جیک جیک مستانه می کردند.

حیران شدم چگونه یک نفس و مدام می خوانند . من اگر جای

 آنها بودم تا بحال از نفس بی بهره شده و بیهوش گوشه ای

 افتاده  و با ماسکی از  اکسیژن  َممر حیات می کردم.

کلاغ ها که بیش از صد سال عمر می کنند ، گر چه صد ایشان

 گوش نواز نیست اما من دوست اشان دارم  .می بینید؟! خانه بر

 بلندای درختان می سازند . این سیاه سوختگان، حسرت دیدار

 آسمان را بر دلم گذاشته اند!آسمانی اند و از زمین گریزان...

بقیه در ادامۀ مطلب»»»»»»


  • دو قدم راه نرفته دلتنگ خانه می شوم!عجیب این صفحۀ نورانی

عصر تکنولوژی مرا پای بست خود کرده!نشستن در اطاقی

 سوت و کور امّا آرام برای نوشتن را تر جیح داده ام به گردش

 در یک پارک مصّفا.دیدار یاران هم جایش را به گوشه نشینی

داده .در گذشته ها عزلت و خلوت انس داشتن برای عبادت بود

 و راز و نیاز با خالق.

اما اینک تمامی ساعتها شده گوشه نشینی و راز گفتن با موجودی

بی احسا س ،چون رایانه.فریاد از این وب و فغان از این اعتیاد.

باید که از خانه بگریزم و به جایی روم که هیچگونه خطو ط ار تباطی

نیابم. اما هنوز تردید دارم از دل کندن. اینک باید که به کامنت دانی

 بروم و نظر آدمهایی  که ندیده و نشناخته برایم نوعی عادت شده اند ببینم.!

آدمهایی متفاوت و با عقایدی متنوع .اغلب مهربان و مودّب.بعضی

 نازک دل و حساس و گروهی آرام  و دوست داشتنی.

بعضی ها به تو انس می گیرند و شاید دلبسته ات شوند. بعضی ها

هم می خواهند سر به تن تو و نوشته هایت نباشد.

پذیرش دنیای حقیقی و مجازی و انتخاب یکی از آنها مشکل ساز شده.

وب شده خواب و خو راکمان. دلخورم از وب ووبلاگ نویسی .

آدمی  در این میان هوس می کند وبی بسازد.چند کلمه بلغور می کند

که احمقانه است و بی محتوا  از بخت خوش، کارش  می گیرد و طول

نظراتش می شود دیوار چین ،آن وقت تو شعری می سازی که  برای قافیه اش

بی نهایت به ذهن فشار فکری وارد   کرده و شب بیداری می کشی تا مثلا

غزلی زیبا بسرایی  و یا مطلبی بنویسی پر از احساس ناب و لطافت کلام.

آنوقت بعد از مدتی می بینی  که درجه نظراتت از زیر صفر به بی نهایت

برودت احساس  خواننده می رسد . آ نوقت تن خودت نیز از این بی توجهی

 یخ می زند.

به زودی زود، روزی از این ایّام سخت نه بر فرق خود بلکه بر سر

رایانه ضربه ای کاری فرود خواهم آورد تا دل خنکی شود برای

ساعت های تلف شده ام .

والسلام....

 

 

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()