- نامه ای به تنها فریاد رس عالم... - قطره های آبی

       

نامه ای به تنها فریاد رس عالم...

سلام بر تو ای آ فتاب ٌحسن و ای فریاد رس مظلومان تاریخ.

نمی دانم چگونه باید از تو دل کند ؟ نه از وجودت بلکه

 از دنیایی  که برای خود ساخته و با رمز نام تو گشوده می شد.

تنها تو می دانی و خدای تو که منظورم از ابتدا چه بود و اینک

 چه شد!

ای امام : محبت تو به من توان نوشتن داده بود و قلمم با کمک تو

 حرکت می کرد . افکارم به عشق تو سر ریز کاغذ می شد و

 شعرهایم  از تو الهام می گرفت .قسم به خدا که قافیه سازشان

تنها تو بودی و بس... آخر مرا چه به شعر و شاعری ؟!زمان

 می گذشت و اندک نگاههای  کنجکاو و مشتاق سطر های پر

 از احساس عشق به تو و خدای تو بیشتر  و بیشتر می شد

 و این امید در من فزونی می یافت که هستند کسانی که ترا

 باور دارند .اگر مطلبی می نوشتم که موضوعی دیگر  داشت

 باز هم باید که در آخر با یاد تو  به پایان می رسید.

اینک صبوریم دارد به آخر می رسدو گله مند شده ام از

 کسانی که  از عشق تو دم می زدند ولی دروغ می گفتند.

مهدی جان از تو گفتم تا برایت قطره ای باشم از یک احساس ،

اینک رو سیاهی ام را ببخشای که بیشتر از این نتوانستم

 محبت ام را  به تو ثابت کنم.بیشتر از این نشد که مدعیان

عشق به تو را سر گشته  دیارت کنم تا مشتاق و اشک ریزان

 به جستجویت بشتابند و از خداوند  آمدنت را به التماس بخواهند.

از این آ دمهای میلیاردی و میلیونی چرا کسی نیست که برای

 ظهورت  آماده شود که تو اینک در انتظار سیصد و اندی

انسان واقعی و  مسلمان هستی تا  یاری دهنده ات باشند>!!!!

اگر نابینا شوم باید که از بوی خوش ات  ترا پیدا کنم.ای گل

 انتظا ر خسته ام به اندازۀ تمامی سالهای از دست رفتۀ عمرم .

 ای کاش از کودکی  ذهنم را از یادت پر می کردند تا حسرت

از دست رفتن سالها ی بدون شناخت تو را نمی کشیدم.

اینک در یافته ام که  تو هستی اگر چه دیگران باور نکنند.

افسرده ام چون دیگر نا امیدان تاریخ . حیرانم در مقابل

 قدرت طلبی ها و دروغ و نیرنگ ها .در مقابل آنهایی که این

 خاک بی ارزش را دوست دارند و چهار چنگولی به آن

 چسبیده اند. متنفرم از آنانی که برق طلا و سکه و اسکناس

و دلار  کورشان کرده و چشم بسته اند به روی هر چه انسانیت

 و وجدان و عاطفه و مسلمانی ست ...

» بقیه در ادامه مطلب «


دارم کوچ می کنم . لااقل رفتنم از این صفحه مجازی به دست

خودم سپرده شده. دنیای حقیقی ام  با اجازه از خداست...

وا اسفا بر من که جز ذره ای از احساسم بیشتر نشد که در

 قلب خوانند گانم جای دهم.

مهدی جان : اینجا خانه تو بود و کلید ش را به دست تو

 سپرده بودم  . میهمانی گاه به گاه از در می رسید و به

 بوی خوش ات سر مست می شد .باز هم می آمد و جای پایی

از قدمهایش باقی می ماند.

اکنون گاه رفتن است و در تنهایی با تو سخن گفتن. برای دوستان

بی ریا و صمیمی دلتنگ خواهم شد. اما چه می شود کرد که

صبوری ام رو به اتمام است . اما تو چگونه دردها و آلام

منتظران را  می بینی و از حال ما با خبری  و این چنین

صبوری؟؟؟ می دانم که به زودی خواهی آمد . بیا که انسانیت

کسری معنا پیدا کرده!!!آسمان را ببین که رنگ باخته .

خورشید کجاست؟ آه از ستارگان شب که برایم افسانه شده اند.

 زمین پر از آشوب و گلایه شده انسانیت را دارند دفن می کنند!

گروهی حتی  خدار ا منکر شده اند(استغفرالله) و تو را که

تصور می کنند متولد نشده ای یا اصلا وجود نداری.

دم از اسلام می زنند اما از کافر هم بدترند.نماز را دیگر

 کی می توان خواند که صدای گوش خراش آهنگ جنون

و پریشانی بشر مرا از خلوت با خدایم و صدای خوش اذان

باز ندارد.؟کجا پناهی ست از دست نامردان ، بی صفتان و

 دروغگویان و کافران روزگار..

دیگر از چه بنویسم که حتی وجود خدا را هم در میان

بند گانش بی رنگ می بینم. من از تو ، صداقت ، انسانیت ،

عشق و محبت ، از نماز ، خدا وووو...نوشتم ، اما دیگر

خسته ام ، بسیار خسته ....از دنیا و تمامی دروغها و این

مار خوش خط و خال که تو صیف اش را مولی علی(ع)در

نهج البلاغه چه حکیمانه بیان کرده  :ای دنیا مرا رها کن .

من ترا سه طلاقه کرده ام .

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٢٩ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()