- حکایت عجیبی به اسم زندگی!!!طنز ملس - قطره های آبی

       

حکایت عجیبی به اسم زندگی!!!طنز ملس

                  

چی بگم که دلم از نداشتن ها گرفته .از وجود بی مثال انسان، این اشرف مخلوقات که انگار

سقف آسمون سوراخ شده و سقوط آزاد کرده  و یک راست اومده روی زمین و بارقۀ رحمتی

شده برای بقیه موجودات خداوند.

این آدم از بهشت رانده شده با خودش دو عدد تحفه هم آورده . بانو حوّا که واسطۀ بیرو ن

کردنش  بوده و جناب شیطان که در مقابلش تعظیم نکرده ،اما حالا با پر رویی آمده که یار و

همراهش باشه برای رسیدن به اریکۀ مقام و پارو کردن ثروت غیر مشروع دنیا و سرازیر کردن

آنها به داخل حسابهای بانکی اش در آن طرف آبهای آزاد.

این فرشته نه، بلکه( جن) عابد که سابقه ای طولانی در عبادت خداوند داشته از جنسیت بر

گرفته  از آتشش دفاع کرده و چون نتوانسته رّد اتهام کنه محکوم به تبعید در زمین شده تا قیام

قیامت. اما قول صد در صد داده که  برای دوست یابی در میان نسل آدم و حوّا سعی خود را

مبذول داره آن چنان که همگی راه او را بر گزینند و شیطان صفتی پیشه کنند و از خدا روی

گردان شوند.

برسیم به اوضاع امروز خودمان.چاره ساز کو تا گرۀ کور اقتصاد رو نه با دندون بلکه با دست باز

کنه؟

امان از دست واسطۀ بی انصاف خدا نشناس .کجا می شه  از دست گرونی فرار کرد.؟ارزونی

کجایی که دلتنگتم؟آه و فغان از دست کرایه خونه که جیب خالی کن شده .خریدار  کجاست تا

فروشنده براش چشم نازک کنه و طاقچه بالا بذاره؟

توی صف نانوایی بعد یک ساعت ایستادن و این پا و اون پا کردن نوبتت که رسید یک نون کنارش

خمیر و  وسطش سوخته تحویلت می دن که بعد از تا کردن فقط خمیرش باقی می مونه!

سوپر مارکت محل تا سقفش پر شده از جنس . تکو ون بخوری بیست تا بستۀ پفک  پنجاه تا

چیپس ،صد تا کیک صبحونه، دویست تا  دستمال کاغذی وووو از اون  بالا می افته و یک راست

می خوره توی ملاجت (منظور وسط سرت).

توی خیابون یک لحظه اگر سرت را بالا نگهداری و جلوی پاتو نگاه نکنی با مغز خوردی

زمین .محتمل یک چاله رو ندیده رد کردی یا از یک پیاده رو دو طبقه ناغافل سر به هوا

ردشدی. البته مقصر خودتی ! از قدیم گفتن  سر به هوا نباش.

هر چی اجداد ما سخن پراکنی کردند شایعه نبوده و احسنت داشته.این اجداد ما هم عجب

مغزی داشتند. نمی دونم چرا یک مثقالشم به ما نرسید.اصل هر چیزی عقله که فقط توی

بدنهای سالم پیدا می شه! ببخشید که بدنها همه ناسالم شده.البته منظور خودمم وووو

سر برج یا دو روز مونده به اول ماه، دستگاه عابر بانک قهر و غضبش می گیره!مگه پول می ده؟

هر چی بهش با رمز و کنایه حرف می زنی و توی دهان باریکش کارت با ارزشت رو می چپانی و 

به قول معروف نعمت چپونش می کنی مگه دست از ناز و ادا بر می داره . دریغ از یک اسکناس

دو هزاری رنگ پریده و یادگاری نوشته و دست و رو نشسته!!!طرف با لب و لوچۀ  آویزان باید

روانه بشه معلوم نیست به چند بانک دیگه. شاید هم یک موقع معجزه ای بشه و چند عدد

اسکناس ته دخل بانک مونده باشه.

در این  میان یک موتور سوار بخت بر گشته و به کاهدون زده هم اگر دور و برت پیدا شد  و پرتابت

کرد به یک طرف برای  تفحص و خواست کیف ات رو برای سرقت پول برداره مبادا فریاد کنی که

آهای...  کیفم خالیه . عابر بانک پول نمی داد.

آدم حسابی، دزده که باور نمی کنه سر برج( اول ماه) بانک پول نمی ده. آخه اون شغل آزاد

داره و اول و آخر ماه سرش نمی شه. کارمند که نیست!!!! کیف رو ول کن  بگذار بره. خلاص.

 از جونت سیر شدی؟ اون بندۀ خدا هم  باید به کار و کاسبی اش برسه .مگه بخیلی؟!

فعلا با اجازه ...حق نگهدارتون .

(((بقیه در شماره های آیندۀ بدتر از حال )))

 

 

پی نوشت:

البته این یک صدم حکایت هم نبود.به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.

والسلام.............

عکس انتخابی ام ، کار زیبا و هنرمندانۀ

آقای بهزاد فراهانچی می باشد.

 

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()