- نامه ساده من به خدا - قطره های آبی

       

نامه ساده من به خدا

منتظران را به لب آمد نفس......

نمی دونم باید منتظر بهار باشم  یا نه؟ دلتنگ شکوفه ها هستم اما دلم نمی خواد

توی تمام فصل ها ، روزای قشنگ پاییز رو فراموش کنم.

دلم تنگ شده برای برگهای زرد و نارنجی و قهوه ای سوخته  درختان .

 برای منظره های زیبایی که نقاشها رو مسحور می کرد و سه پایه و بوم رو می زدن

 زیر بغل و راهی پارکها می شدند.

دلم می خواد وقتی از کوچه عبور می کنم زن همسایه رو که با یک گلوله کاموا ،

 شال گردن می بافت از کنار پنجره ، دوباره نگاه کنم.

خدایا چه زود گذشتند این فصل هات . من که سفیدی برف رو  فقط چند روز

بیشتر ندیدم چه کنم  که هوس دیدنش به سرم زده  !!!

خدایا می شه آسمون دل من از ابر خالی بشه ؟می شه صدا کنم  آهای عمو نوروز

صبر کن من هنوز آماده نیستم!؟ می خوام به پشت سرم نگاه کنم  برای خدا حافظی

 باآخرین فصل که اصلا نفهمیدم کی آمد و چرا زود داره می ره؟!!!

خدایا من هنوز توی خواب زمستونی اسیرم. چشمهام  نیمه بازه و هشیار نیستم .

چقدر غروبای پاییز رو دوست داشتم و عاشق قدم زدن روی برگها بودم.

صدای خش خش اونها یه جور آهنگ وداع بود که کفشهای من روی آسفالت کوچه ها

می نواخت و تک تک برگها ُنت اون  موسیقی  می شد.

آخ که چقدر پارکها با اون درختان لخت و بدون برگ که دائم از سرمامی لرزیدند دیدنی

بود. صدای رعد آسمون با  شیشه ها لجبازی می کرد و دل من به رگبار خوش بود.

خدایا من منتظرم که معجزه ای بشه و اجازه بدی برگردم به پاییز.خاطره بدی دارم ازش

 نه از روزهای زیباش بلکه از بعضی آدمهایی که دل منو رنجوندند....در روزهای شادی

که می شد خوشحال باشم ...امابجاش اندوه رو هدیه گرفتم.

بقیه در ادامۀ مطلب


دنیای بدیه این دنیای مجازی . من نمی دونم از حقیقی اش چه نصیبی می شه برد

 که این جوریش چی باشه. دلم می خواد برگردم و روزهاشو دوباره امتحان کنم شاید

زمان طوری بخواد که اون اتفاقی که افتاد اصلا پیش نیاد و من الان دلشکسته نباشم!!

خدایا چرا آدما سنگ برداشتن برای شکستن دلهای شیشه ای؟ مگه محبّت کردن

چقدر خرج داره؟چرا از خودشون خاطره بدی توی ذهن دیگران می زارن.

چند شبه بارون رحمتت با شدّت داره از آسمون  میاد و همه جا رو انگارداری خونه تکونی

می کنی .کاش یکی از فرشته های مهربونتو هم می فرستادی پیش من برای کمک...

خدایا می دونم که من زیادی ازت توقع دارم و دارم خودمو برات لوس می کنم اما آخه به

چه کسی جز تو  می شه التماس کرد. من که صد سال جلوی  بنده هات نمی افتم به

خواهش و تمنا چه برسه سرم رو هم خم کنم.

تعجب می کنم اینایی که زورشون میاد توی نماز برای  چند دقیقه خم بشن چطور دائم

دارن دولا و راست می شن  جلوی قدرت و پول و مقام ووووو

من که فکر می کنم اصلا تو را زبونم لال فراموش کردن  . خدایا من  بی رو در بایستی

میگم برای سال نو اصلا  خوشحال نیستم و آمادگی ندارم .! آخه وقتی بعضی ها نون

ندارن بخورن من برم لباسمو نو کنم که چی بشه  ؟

زنده کردن  رسم و سّنت ...؟یا بی انصافی محض ؟  این موقع ها من سنت و آیین سرم

نمیشه. بگن بی فرهنگم مهم نیست . مهم وجدان منه که داره  دائم هشدارمی ده.

چکارش کنم بزارم زیر پام و لگد کوبش کنم؟

می پرسن بی وجدانی سیری چند؟ و من میگم  فروشی نیست ....

خدایا پر حرفی ام رو ببخش. این تازه اول حرفهام بود که  نشد ادامه بدم . زمان در گذره و

من عجله دارم تا این چند هفته تموم نشده لا اقل خونه تکونی قلبم  و افکارم رو شروع

کنم. اما توی این قلبم اونقدر غم و غصه انبار شده که همه اش دور انداختنیه جز محّبت

که اونم خیلی ها نمی دونم چرا مدتهاست انداختنش بیرون بجای نگهداشتن . خدایا چه

حیف؟ کاش  می دونستم  کجا اوراقش کردن ؟ شاید می شد جمعش کنم برای سال

جدید. آخه کمبودش شدیدا احساس می شه.

 

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()