- تهران و من - قطره های آبی

       

تهران و من

 

 

شهر من ، مدتهاست سکوت را نتوانسته ام در تو معنا کنم. کوچه هایت دیگر عطر یاسهای بنفش را به یاد ندارد . آن درختان پر بار و زیبای خرمالو را چگونه در تو خشکاندند. چطور باغها یت نابود شدند و برجها جای آنها را گرفت؟با تو چه کردند ای شهر پر آوازۀ من .

من در شمالی ترین قسمت تهران زندگی می کنم .جایی که ثروت در مقابل فقر قد علم کرده. من زنی را دیده ام که میوه های گندیده می خرید و مردی که عقب ماشینش پر بود از تازه ترین آنها.

اینجا کودکان خیابانی فقر را با دستانشان به حراج گذاشته اند همراه با دسته های گل مریم  و دادن پاکتی فال حافظ .

شهر من نگاه کن که عدالت در ویترین مغازه های لوکس ات چگونه سهم اغنیا می شود و اتومبیل آخرین مدل اشان چگونه دل از آن پسرک گل فروش سر چهار راه می برد.

چرا آسمانت بی ستاره است و هوایت مسموم ؟ اینجا چه خبر است. چرا این قدر ازدحام شده؟ راه را باز کنید. من متولد این شهرم. حق مرا چرا مهاجرین شهرهای دیگر پایمال کرده اند ؟

نفس هایم به شماره افتاده. سرم درد می کند . بوی بنزین و گازوییل دارد خفه ام می کند . هوای شهرم را چرا مسموم کرده اید بی انصافها .

من به دنبال خانه ام می گردم و خیابانی که با درختهای پر شاخ و برگش سایه می انداخت بر سنگفرشهای داغ .من پاییز  گذشته تهرانم را دوست دارم و رنگهای جادویی برگها یش را نه این درختان خشک و برگهای غبار گرفته و بی رنگ را .چه کسی جوابم را خواهد داد. آهای تبر به دست بی رحم  تو که درختان باغهای شهر مرا منهدم کردی تا بجایش دیوارهای بتونی سر به آسمان بکشد مجرمی و جرم تو مرگ تدریجی من است . تو سهم آسمان را برایم اندک کرده ای .

خسته ام و فرسوده از دیدن آدمهای رنگ پریده . چقدر چشمم ببیند افسوس را در نگاه جوانی که کنار جوی خیابان دارد به سر در سینما نگاه می کند اما پول بلیط ندارد.

از کنار کتابفروشی عبور می کنم. خلوت است . فقط یک نفر دارد پشت جلد کتابی را نگاه می کند تا ببیند قیمتش چند است. کنار دکه روزنامه فروشی توقف می کنم.دو نفر ایستاده اند و دارند تیتر روزنامه ها را نگاه می کنند.پشت سرم سر و کله چند نفر دیگر پیدا می شود برای گرفتن سیگار . چند دقیقه نشده دائم آدم است که می آید و تقاضای سیگار دارد. بوی دود نزدیک است خفه ام کند .

بر می گردم در حالیکه هنوز یاد آن کتاب فروشی هستم و خلوتی آنجا. افسوس را چون بغضی در گلویم می گذارم بماند .نانواییها شلوغ است و نانهایی نیمه خمیر و سوخته مثل برق از تنور تحویل داده می شود.

دختری عبور می کند با آرایش تند که اورکتی به تن کرده و دارد با گوشی درد دل می کند . منظره همیشگی خیابانها....چشمت روشن شهر من با این آدمهای هزار رنگت !!!مردی کنار عابر بانک فریادش بلند می شود که آهای کارتم را بردند . همه متعجب فقط نگاه می کنند. توی آن همه آدم یقۀ چه کسی را می شود گرفت.؟!ساعت 9 شب است . تهران یادش رفته ماه چه شکلی است و آسمان الان باید نیلی زنگ شود.

شبها فقط گاهی هلالی دیده و یکی دو تا ستاره کوچک که کنار ماه لمیده اند .روزها هم که خورشید را فقط به صورت نوری پراکنده و زرد دیده. دلم برای خودم و شهرم می سوزد که باید تمام مشکلات را روی دوشمان بگیریم و صدایمان هم در نیاید .

 الان دیگر رسیدم به پایان حرفهای ناتمامم . آخر تا کی می شود تحمل کرد؟ از چه کسی باید پرسید تا یک جواب درست و حسابی شنید؟من که می دانم هرگز جوابی نخواهم شنید اما تهران را چه عرض کنم !.

 

 

پی نوشت:

سالروز ازدواج گل یاس بهشتی حضرت فاطمه زهرا (س)

و تجسّم عدالت و خدا پرستی حضرت علی بن ابیطالب (ع)

مبارک

 

یا کریم اهل بیت....................فدایت شوم

پی نوشت> دوستان لطفا موسیقی این وبلاگ را سعی کنید تا به اخر گوش کنید. زیباترین  موسیقی و شعر و قشنگ ترین صدا در این آهنگ نهفته است که در مورد مولا علی (ع) شنیده ام . من شیفته این آهنگ هستم .

پی نوشت:

امشب شب عرفه و  فردا  روز آن است .به یاد دعای عرفه سید الشهدا خواهیم بود .

خداوندا گناهکاران را هدایت فرما و ما را از دست ظلم ظالمان در امان بدار .

عید سعید غدیر خم بزرگترین عید ولایت مولای متقیان حضرت علی بن ابیطالب (ع) بر تمامی شیعیان مبارک .

پی نوشت:

دوستان عزیز به علت کسالت و بیماری قادر به پاسخگویی نظرات  نیستم .بعد از بهبودی  به شما سرخواهم زد. ضمنا عید غدیر خم و آغاز ولایت امیر المومنین حضرت علی (ع)  مبارک.

التماس دعا...

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()