- انسانم آرزوست !!!طنز تلخ - قطره های آبی

       

انسانم آرزوست !!!طنز تلخ

     

باران

اشک آسمان بی ستارۀ من است

و شیشه های خیس

کاغذهایی از جنس بلور مات .

امروز با انگشتهایم

کلمۀ محبت رادر جهت افق

 ترسیم کردم !

تازه گیها غزلی نسروده ام .

حوصله ام ، ف ی ل تر ، شده

و قلمم ، س رک و ب !

یک نفر عبور می کند بدون چتر...

می خواهد خود را در باران غرق کند

بگذار خودش را بکُشد!

به من و تو چه؟!

افکارم مدتهاست با معنای انسانیت دارد کلنجار می رود .حرف حسابم این است:وقتی نسیم یادش رفته و یا اجازه ندارد فضا را معطر کند گلهای شب بو به چه کار آید؟ وقتی لبخند با لبها قهر است یک بوسۀ گرم را چگونه می توان بر گونه ای نشاند؟ وقتی زمین از آتش کینه و جنگ سوخته، چگونه دوباره می توان بذر محبت در آن کاشت؟

یکی به من بگوید ما را چه شده که این گونه همه چیز را سپرده ایم به دست فراموشی ؟راحت و بدون شناسنامه و هویتی که خداوند از ابتدا به دستمان داد تا  فرق ما با حیوان و نبات مشخص باشد کنار گذاشته ایم و در دنیا داریمر ُجولان می دهیم .عین خیالمان هم نیست !!! کسی آن بالا ها داردنگاهمان می کند !جوابمان با کرام الکاتبین خواهد بود . تو را در نماز چگونه صدا کنم ای خدا که شرم ،حجاب کشیده بر لبهایم .سجاده ام بوی دود گرفته و ُمهر و تسبیحم بدون عطر شهادتگاه حسین ...پیشانی و انگشتانم را بازی می دهد. تو بگو در این آشفته بازار تکلیف من چیست ؟!چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن در دفتر اقبالم قبلا ثبت شده !

مهربانیت پیشکش زمین است ، اما نگاهها غبار گرفته است و نمی بیند که تو ما را غرق در دریای رحمتت کرده ای .آدم ابوالبشری توی مسجد نشسته بود و افکارش غرق در مشکلات و گرانی مسکن و مواد غذایی و....تنها یاد تو آنجا حضور نداشت !خدایا:  این است کسی که شیطان امتناع کرد از سجده به او؟ خلیفه خدا به چه روزی افتاده ! شنیده ام تازه گیها شیطان انصراف داده و  ملائک دیده اند که در به در دنبال انسان می گردد برای جبران مافات و اشتباهش در ابتدای خلقت آدم. بیچاره عقلش دیر به او سر زده. کاش همان اول سجده کرده بود و کار را تمام می کرد. شاید هوس فریب به سرش نمی زد و آن وقت آدم و حوا با چوب نافرمانی رانده نمی شدند به سمت زمین نفرین شده.

شخصی هر چه خدا صدا یش می زد نمی شنید  ! هدفون بر گوش داشت و بهانه پشت بهانه می تراشید که من َکر مادر زادم و ناشنوا...به گمانش سر خدا را هم می شود کلاه گذاشت ! میان میلیونها آدم سرگردانم  و همراه آنها دارم می غلطم در این خاک که چمن بازیمان سبز شده از بذر گناه و بی عدالتی و بی محبتی و دروغ و بی ایمانی وووو...

دنیا بازیچه ای بیش نیست .این کلام بدون تحریف خداوند است .اما چرا ما این قدر دنیا را جدّی فرض کرد ه ایم ؟ آنها که می تازند کمی پیاده شوند و با بقیه راه بروند ! اعجوبه ایست بشر . برق طلا چشمانش را نابینا می کند،عشق کمی حالش را دگرگون و میز ریاست میخکوبش می کند به صندلی ، صدای اذان یادش می اندازد که گاهی خدایی هم هست آن هم فقط در سه نوبت، قبل از طلوع صبح ،هنگام ظهر و غروب آفتاب ...

گم شده ام در این بازار شلوغ دنیا. هر کسی ساز خود را می زند. ساز من که دیگر کوک ندارد چه کنم؟!راستی هر چه گشتم اکسیر انسانیت را در دکانهای عطاری بیابم پیدا نشد که نشد!

 

پی نوشت: لطفا شیشه ها را کثیف نکنید! هوا مهم نیست!!!

پی نوشت: بنظر من عشق و محبت و صداقت را باید از کودکان  بیاموزیم .

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()