- نوبت بهار رسید - قطره های آبی

       

نوبت بهار رسید

 

 روزگار، بر مخمل آسمان تکیه زده و بار دیگر تقویم فصلها را ورق می زند. چشمش بهار را تحسین می کند و عطرش ، پسند خاطر می ُافتد. دلش َپر می کشد برای رقص نسیم ، تا در چین و شکن پردۀ حریر پنجره ها آن را به تماشا بنشیند و چهرۀ شاد دخترکانی که روبان سفید را گره زده اند به گیسوانشان ، تصویر خیالی نقاشی شود که بهار را در ُبوم  پارجه ا یش زنده می کند.

او دلش خوش است و کاری به ناخوش احوالی ما ندارد. هر زمان ما یل باشد زمین را به بازی می گیرد. مد تیست هوس کرده رنگ سفید زمستان را با قلم مویش سبز کند و در َمتن آن ، شکوفه بکارد. بوی غنچه های بادام از دور دستها به مشام می رسد و صدای َدف و نی  از آسمان  ، بهار را بشارت می دهد.

 

 دیر کرده ای ای یار غایب

بهار به میهمانی زمین دعوت شده ...

مگر پایانی  رقم نخورده

برای سفر

که این چنین درمانده شده ایم

از باور  آمدن مسافری که

تنها خداوند

اجازۀ باز گشتش را 

خواهد داد...

 

لينک ثابت | نوشته شده در  ۱۳٩۱/۳/٦ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ  توسط شهلا - فراهانچی  نظرات ()