نیمکت های خالی و زمستان

 

کلافه و بی حوصله  ، پرده ها را کنار می زنم تا چشمانم آسمان را ببیند .

وقتی پارچۀ ضخیم آویخته بر دیوار و توری گل اطلسی ، دور حلقۀ طلایی آویز پرده بسته می شود ، نور خودش را سریع می تاباند بر روی فرش ساروق خوش نقشه ای که روی زمین پهن است. نگاهم زودتر از همیشه می افتد به درخت کهنسالی که هنوز چند برگ خشک بر شاخه هایش دارد... نشانی از پاییز گذشته که لحظاتش را آرزو دارم و خنکایش همچنان در تنم جاریست...

روزها آن قدر در عبور از ساعت زمان عجله دارند که  خودم هم نمی فهمم کی هفته تمام می شود... هوس دیدن عکسهای قدیمی وادارم می کند نگاهی بیندازم به کودکیم ...دخترک سیاه چشمی که روزی بی خیال دنیا بود و اینک در بزرگی با مشاهدۀ  بی عدالتی ها و کمرنگ شدن صفات انسانی ، از زمین بیزار شده .

صدای کلاغی افکارم را آشفته می کند ...یک کبوتر روی لبۀ دیوار ، بالهایش را غبار روبی می کند  و مرد همسایه دانه های برنج شب مانده را توی ایوان می پاشد...

عابری رد می شود از کنار پنجره و با خودش زمزمه می کند : ما ز یاران رسم یاری داشتیم...

 و من با حسرت سرم را تکیه می دهم به دیوار  ، در حالیکه نم اشکی در گوشۀ چشمانم می نشیند.

قدم زدن های پاییزیم دیگر بسیار کم شده  ...زمستان آمده و نیمکت های خالی ، نشانی از بی مهری به طبیعت است و کمی محبت ها... اما من گاهی چنان دلتنگ می شوم که غروبها هوس می کنم در ب خانه را باز کنم و هوای کوچه را  بفرستم به ریه هایم.

چراغهای روشن خیابانها جادویم میکنند تا با وجود هوای نامساعد ، راه بیفتم و قدم زنان از پیاده رویِ سنگفرش شده ای عبور کنم که رد پای صدها نفر در آن نقش بسته. حتما علی، پسرک دستفروش ، بار دیگر جلویم سبز می شود و سلام می دهد . مرا می شناسد به مهربانی و می داند که دستش را خالی نمی گذارم و کتابفروش محل که وقتی مرا می بیند ، لبخند می زند ...او هم فهمیده که من بدون خرید کتاب  ،از آنجا خارج نخواهم شد...

/ 57 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین شفیعی

درود مهربان در اردیبهشت به روز شدم تا باز باشم اگر به روزید خبرم کنید هماره انوشه بزی

امین شفیعی

درود ممنونم از حضور و نظرتون خوندم و یک بار دیگه از قلم زیباتون لذت بردم هماره انوشه بزی

عاشق کوهستان

باسلام و عرض ادب[گل][دست] قلمتون زیباست ... ممنون لذت بردم[لبخند][قلب] اعیاد شعبانیه بر شما عزیز مبارک [لبخند]

بی مرز

حیف نیست تو فصل هندونه از سرما میگی

رضا

سلام وبلاگ دارم ولی آدرسش رو نمیگذارم خیلی پریشون احوال شدم امشب اتفاقی به وبلاگ استادی بنام "آیت اللهی" رفتم تو نظراتشون اسم شما رو دیدم و باز هم اتفاقی به اینجا اومدم نمیدونم چرا باید این رو اینجا بگم من امشب قرار بود جای دیگه ای باشم و شبم رو جور دیگه ای بگذرونم حکمته خدا چیه واقعاً شاید هیچوقت به وبلاگتون نیام دیگه آدرس وبلاگتون رو بر نمیدارم تا مطمئن بشم به این موضوع که وبلاگ شما وجود خارجی نداره همه برای این بوده که من به خودم بیام از درون خیلی گریه کردم امشب نمیدونم به چی فقط میدونم همه چیز دست به دست هم داد تا من با موزیک وبلاگ شما آخرین قدرتم رو برای مقابله با اشکام از دست بدم عجیب گریه کردم امشب کم سابقه بود اگر وجود خارجی داشتید آرزو میکنم هر لحظه به کمال انسانیت نزدیکتر بشید من 20 سالمه و قطعاً گویش و افکارم به شما و دوستانتون نمیخوره ولی امشب برای اولین بار در عمرم رام شدم خیلی دلم برای اهل دنیا آشوبه و غصه میخورم الان فاز عجیبی دارم از پر صحبت بودنم مشخصه حتماً نادون نیستم همیشه کم حرف بودم ، شاید علتش همین باشه نمیدونم دنیاتون قشنگ در قیامت پی جوی شما خواهم بود شبتون بخیر

خدایی

سلام خسته نباشی بسیار زیبا بود به من نیز سر بزنید اگر مایل بودید تبادل لینک کنیم منتظرتان هستم

پلاک 110

امام زمان(عج)-مناجات فاطمیه غبار مقدم تو ، توتیای چشمانم ز هجر تو شده ابری هوای چشمانم سحر که سفرۀ دل وا کنم به راز و نیاز فقط وصال تو باشد دعای چشمانم اگر که بغض گلویم کمی ترک بخورد پر از ستاره شود این فضای چشمانم تمام عالم هستی، غریب در نظرم فقط فراق تو شد آشنای چشمانم دو دیده ام شده تاریک در حجاب گناه نگاه مست تو باشد ضیای چشمانم نظر به روی تو آداب و سعی خود دارد سرت چو مروه و پایت صفای چشمانم به غیر دامن خیسم ز قطره قطرۀ اشک کسی دگر نشنیده صدای چشمانم قسم به فاطمه داغی به سینه دارم من به دل هوای بقیع و مدینه دارم من

پلاک 110

امام زمان(عج)-مناجات فاطمیه غبار مقدم تو ، توتیای چشمانم ز هجر تو شده ابری هوای چشمانم سحر که سفرۀ دل وا کنم به راز و نیاز فقط وصال تو باشد دعای چشمانم اگر که بغض گلویم کمی ترک بخورد پر از ستاره شود این فضای چشمانم تمام عالم هستی، غریب در نظرم فقط فراق تو شد آشنای چشمانم دو دیده ام شده تاریک در حجاب گناه نگاه مست تو باشد ضیای چشمانم نظر به روی تو آداب و سعی خود دارد سرت چو مروه و پایت صفای چشمانم به غیر دامن خیسم ز قطره قطرۀ اشک کسی دگر نشنیده صدای چشمانم قسم به فاطمه داغی به سینه دارم من به دل هوای بقیع و مدینه دارم من